هدف از اين وبلاگ ايجاد انگيزه،صحيح زندگي كردن براي جوانان با اميد ها و آرزوهاي خود مي باشد.
++++++++++++++++++++
هر كجا زندگي باشد،اميد هم هست..
++++++++++++++++++++
ثروتمندی از ذهن شروع می شود..
++++++++++++++++++++
زشت ترين آدم با اخلاق خوبش زيباست..
++++++++++++++++++++
راستش را بگو اول به خودت بعد به دیگران..
   

دنیای رنگی پیرمرد
یکشنبه 15 تیر1393 ساعت 9:52 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
چه تضادی! صورت آفتاب‌سوخته و به چروک نشسته پیرمرد با دست‌های تیره و پُررگ، چسبیده به تن سفید و برگ گلی کودکی سفید پوست.

چه تشابهی! هر دو از یک خانواده؛ کودکی در امتداد پدربزرگ، هر دو امیدوار به زندگی، یکی ابتدای راه با عمری دراز در پیش، یکی دنیا دیده و دلبسته نسلی که آینده مال اوست.

چه ثروتی! کودکی که هر روز قد می‌کشد و یاد پدربزرگ می‌آورد که روزهای زیبای زندگی در پیش است و بزغاله‌ای آرام گرفته میان دو پای پیرمرد که یادش می‌اندازد ثروت همانی است که دارد، نه آنچه که دور است و دست‌نیافتنی.

پدربزرگ می‌خندد، شاید به دنیا که بعضی‌ها بیش از حد جدی‌اش می‌گیرند، کودک متعجب به زمین نگاه می‌کند، شاید به واسطه ندانسته‌هایش و هر دو خوشبخت‌اند که خانواده دارند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
حق همسایگی
شنبه 31 خرداد1393 ساعت 19:42 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
می گویند همسایه خوب از صد تا فامیل دور بهتر است، چون همسایه کسی است که در تلخ و شیرین‌های زندگی می‌تواند کنارمان باشد، غصه‌مان را بخورد، برایمان مادری و پدری کند، طبیب دردهای بی‌درمان باشد، رازهای مگویمان را بشنود و سبکبارمان کند، رفیق و یار غارمان شود و با شادی‌هایمان شاد باشد.

این​ها حکایت ملکه یحیی بیگی، بانوی زحمتکش پنجاه و دو ساله‌ای است که در دهستان میربگ از توابع روستای یارآباد لرستان، هفته گذشته با ادای حق همسایگی سرتیتر خبر‌های روز رسانه‌ها شد. او زن فداکاری است که وقتی صدای کمک همسایه‌اش را شنید، سراسیمه دوید و با دیدن سقوط کودک دو ساله‌اش در چاه 13 متری، بی‌درنگ خود را به چاه انداخت و سمانه را ازآب گرفت و او را به زندگی برگرداند.

ملکه در گفت‌وگو با خبرگزاری مهر، نجات سمانه را یک معجزه خوانده و گفته است با این‌که این روزها بیمار بوده و حتی توانایی انجام امور خانه‌اش را نداشته، ولی وقتی صدای مادر سمانه را شنیده انگار هیچ دردی نداشته و همه بیماری‌هایش را فراموش کرده است.

حالا ملکه حق همسایگی‌اش را بجا آورده و می‌گوید: فکر می‌کنم در پنجاه و دو سالگی دوباره متولد شده‌ام.

همسایه خوب داشتن بهتر از صد تا فامیل دور است، هر چند در زندگی ماشینی امروز گاه همسایه، همسایه را نمی‌شناسد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
هوشنگ دیوونه
پنجشنبه 29 خرداد1393 ساعت 19:17 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
هوشنگ آب دهانش را به سمت بچه‌هایی که داشتند زیر سایه درخت نارون تیله‌بازی می‌کردند، انداخت و مانند جغدی که راه خانه را در تاریکی جسته باشد، به بالای تیر چراغ برق دوید. بچه‌ها که از دست او به دلیل این کارش بسیار عصبانی شده بودند، چند تکه سنگ به سمتش پرتاب کردند و او به جای هر جمله‌ای، فقط گفت: «اااه... اااوه...»..

 

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
لبخند شیرین
پنجشنبه 22 خرداد1393 ساعت 23:23 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
مثل دندان شیری شیرین است انگار ... که در خانه خاطراتمان جایش گذاشته‌ایم؛ مثل دندان افتاده نرگس است انگار... که تلنگری ما را با دیگری همداستان می‌کند.

من نیستم... ماییم؛ هر دوی آنها که پشت آن لبخند شیرین، قند در دلشان آب شده؛ شیرین نیست، نرگس نیست... من و توییم؛ هر دوی آنها که ماجرای افتادن دندانشان روی کاغذ سپید حک شده. تصویر لبخند دو پسربچه ناشناس و ماجرای دوستی دو دختربچه همکلاس نیست، آنچه با حسرت نگاهش می‌کنیم، سرگذشت یکایک ماست پشت میز و نیمکتی در ردیف آخر کلاس؛ آخرین روزهای درس و مشق ...

ای‌کاش قلم و کاغذی بود با چند مداد رنگی... که خاصیت واقعی کردن آرزوها را داشت. آن وقت دوباره در جایی از زندگی‌ام روزهایی را نقاشی می‌کردم که همه چیزش ساده و صمیمی رخ می‌داد، بی‌هیچ غل و غشی. اول خیلی زود، بی‌بهانه، غمهایم را از صفحه دلم پاک می‌کردم، بعد جلوی اولین نفری که می‌دیدم می‌ایستادم و می‌پرسیدم: «کلاس چندمی»؟! و به جای این همه خنده‌های تلخ و مثل نقاشی بزرگ‌ترها، یک لبخند شیرینِ واقعی تحویل می‌دادم و بازیمان در خانه یا کوچه شروع می‌شد.

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
قبر کوچک جوجه ها
چهارشنبه 21 خرداد1393 ساعت 14:49 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

جوجه سیاهه مال تو، سفیده هم مال من.... برادرم در حالی که انگار داشت سرحدات مرزی را تعریف می‌کرد دستی به سر جوجه زرد رنگ کشید و گفت: « ببین پرهاش هم در اومده. حق نداری دست بهش بزنی. اصلا جوجه خودتو ببر اونور باغچه، من این‌ور باغچه خودم یه خونه برای جوجه‌ام درست می‌کنم

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
گل محمدی
جمعه 16 خرداد1393 ساعت 21:34 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
برایم یک بغل گل محمدی آورده‌ای، با دستانی خشن و زمخت که بوی مهربانی می‌دهد، با گام‌هایی خسته، اما استوار که به من ایستادگی را می‌آموزد.

عطر گل محمدی در خانه کوچکمان می‌پیچد، مادر مربا ‌پزان راه می‌اندازد و همه کنار سفره‌ای که با عرق جبین تو گسترده شده، ناشتایی می‌خوریم و زندگی چقدر شیرین می‌شود وقتی تو کنارمان هستی.

پدرجان! وقتی تو باشی چلچله‌ها می‌خوانند، غنچه‌ها می‌شکفند، باران می‌بارد بر مزرعه تشنه، دشت سیراب می‌شود و خورشید پس از یک شب بارانی، خودنمایی می‌کند.

وقتی تو باشی مادر می‌خندد، چراغ خانه‌مان روشن است، خواهر و برادرهایم شادمانند و زندگی به رویمان لبخند می‌زند.

ای دوست‌داشتنی‌ترین مرد زندگی‌ام! افسوس که من بزرگ شدم و تو پیر و دیگر دخترک بازیگوش تو نمی‌تواند روی زانوانت بنشیند و دنیا را در آغوش بگیرد.

چشم‌هایم می‌بارد، وقتی گرد سپیدی را بر موهایت می‌بینم، همه غصه‌های عالم بر دلم سنگینی می‌کند وقتی هر روز تو را پیر‌تر و خسته‌تر می‌‌یابم. پس به خاطر من، به خاطر لبخند مادر، به خاطر گل‌های محمدی، مراقب خودت باش و با ما بمان.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
باران آباد
شنبه 10 خرداد1393 ساعت 8:2 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
اینجا «باران‌آباد» است، روستای قشنگ من، لمیده بر دامنه کوه. همه کودکی خواهرها و برادرهای من در دشت‌های بیکران و کوه‌‌های بلند این روستا سپری شده است، همان گونه که مادرم و پدرم هم... و من نیزکودکی خود را در کوچه‌های خاکی باران آباد فریاد می‌زنم.

اینجا روستای من است، باران‌آباد؛ در روستای من باران می‌بارد، اما کاسه هایه‌مان خالی است؛ سفره‌هایمان کم‌رونق، کلاس‌هایمان کهنه، اما دل‌هایمان باصفاست.

صبح که خورشید به دشت لبخند می‌زند، عطر نان تازه‌ای که مادر در تنور خانه پخته، همه باران‌آباد را پر می‌کند. پدر دستان مهربانش را بر صورتم می‌کشد و راهی بیابان می‌شود و من دوباره روزم را آغاز می‌کنم.

من و بچه‌های باران‌آباد فکر می‌کنیم باران‌آباد اندازه همه دنیاست. هرچند پارک و چرخ و فلک و فروشگاه ندارد، اما دنیا حتما به زیبایی روستای من نمی‌شود. من باران‌آباد را دوست دارم و فکر می‌کنم چقدر خوب می‌شد اگر باران‌آباد را همه ببینند.

نشانی خانه ما این است: بجنورد، روستای باران آباد؛ کاش به ما سری بزنید.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
جملات الهام بخش برای زندگی (20)
چهارشنبه 7 خرداد1393 ساعت 9:9 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
عروس مورچه ها
شنبه 3 خرداد1393 ساعت 23:55 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
عادت داشتم مار و پله‌ای موزائیک‌های حیاط را لی‌لی کنم. در دنیای کودکی شعر می‌خواندم و لی...لی... بعضی وقت‌ها آن قدر گیج می‌خوردم که با سر می‌خوردم به دیوار سیمانی آن سوی حیاط، اما دست‌بردار نبودم. نگاه می‌کردم به موزائیک‌های زردرنگی که برخی لب‌پریده بود و شده بود دروازه خانه مورچگان حیاط خانه‌مان. مواظب‌شان بودم که له نشوند. مادرم گفته بود مواظب مورچه‌ها باش. هر وقت دیدی یک جا زیاد جمع شده‌اند مطمئن باش عروسی دارند..

 

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
سفره
جمعه 2 خرداد1393 ساعت 23:53 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
یک قرص نان خانگی که در تنور خانه‌مان پخته شده، چند عدد گوجه و خیار سر جالیز پدر و تکه‌ای پنیر محلی دست‌ساز مادر؛ چه سفره شاهانه‌ای؟ چقدر همه چیز خوش‌طعم است وقتی ما کنار هم هستیم.

سفره‌مان بوی مهربانی می‌دهد، عطر ناب عاشقی دارد و هر صبح، با هم بودن ما را جشن گرفته است.

در سفره‌مان از کباب بره و بوقلمون سرخ شده خبری نیست، اما در کنار آن سرخوشیم چون با هم می‌خندیم. در سفره ما از شربت‌ها و نوشیدنی‌های گوناگون خبری نیست، اما یک پیاله دوغ تازه که دستان مادربزرگ آن را با عطر نعنا خوش‌طعم کرده، چقدر گلویمان را تازه می‌کند.

دل‌هایمان سرشار از عشق است کنار این سفره خلوت؛ ما با همیم و روزگارمان را با خوشی سر می‌کنیم، دل‌هایمان برای هم می‌تپد و با هم بودن را دوست داریم. راست گفته‌اند؛ درویشی و دلخوشی.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
فقط 5 دقیقه
سه شنبه 30 اردیبهشت1393 ساعت 21:41 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
روزی در پارک، زنی با اشاره به پسرکی قرمزپوش که از سرسره به پایین لیز می‌خورد، رو به مرد کنار دستی‌اش گفت: «اون پسر منه». مرد جواب داد: «پسر خوش قیافه‌ایه. اون دختر با لباس سفید که دوچرخه سواری می‌کنه هم دختر منه».

مرد نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و دخترش را صدا زد و پرسید: «مِلیسا، نظرت راجع به رفتن چیه؟» ملیسا ملتمسانه گفت «پدر فقط پنج دقیقه دیگه. خواهش می‌کنم. فقط پنج دقیقه دیگه.» مرد سری تکان داد و ملیسا با خوشحالی تمام به راندن دوچرخه ادامه داد. دقایقی گذشت و پدر ایستاد و دوباره دخترش را صدا زد: «وقت رفتنه؟»

ملیسا باز هم اصرار کرد: «پدر، فقط پنج دقیقه دیگه. فقط پنج دقیقه دیگه». مرد لبخندی زد: «باشه». زنی که کنار مرد نشسته بود با دیدن این صحنه گفت: «شما، واقعا پدر صبوری هستین!» مرد با لبخند جواب داد: «سال گذشته برادر بزرگ‌ترش، تامی، درحالی که داشت همین اطراف دوچرخه سواری‌می‌کرد، با راننده‌ای مست تصادف کرد و کشته شد. من هرگز با تامی زیاد وقت نگذروندم و حالا حاضرم هر چه دارم بدم تا تنها پنج دقیقه دیگه اون رو ببینم. من به خودم قول داده‌ام که راجع به ملیسا دوباره مرتکب چنین اشتباهی نشم. اون فکر می‌کنه که پنج دقیقه دیگه برای دوچرخه‌سواری وقت داره، اما در واقع این من هستم که پنج دقیقه بیشتر فرصت تماشای بازی کردن اون رو دارم.»

شما چه طور؟ چند تا از این پنج دقیقه‌ها را می‌توانید برای لذت بردن در کنار عزیزانتان شکار کنید؟



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
عزیز ترین مرد زندگی من
سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ساعت 18:29 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ این سوال سخت دوران کودکی ما بود، با یک پاسخ تکراری: هردو. وقتی کسی سمج بازی می‌کرد تا از ته دلمان خبردار شود، دوروبرمان را نگاه می‌کردیم و مِن مِن کنان می‌گفتیم: مامانمو..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
یک داستان عجیب
دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ساعت 9:6 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
زنی برای اعضای خانواده‌اش کباب می‌پخت و هر روز یک سیخ از این کباب‌ها را برای رهگذران گرسنه کنار می‌گذاشت. او این غذای اضافی را روی درگاهی پنجره خانه می‌گذاشت تا اگر گرسنه‌ای از آنجا عبور کرد، آن را بردارد و بخورد. از قضا هر روز هنگام ناهار گوژپشتی گرسنه از آنجا عبور می‌کرد، کباب را برمی‌داشت و به جای این که تشکر کند جمله‌های زیر را زمزمه می‌کرد و می‌رفت: «هر کار بدی که انجام دهید، با شما می‌ماند و کار نیکتان به شما بازخواهد گشت.»




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
مهمان تو می شوم
شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 19:17 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
مهمان شده‌ام، به سفره‌ای که تو با عشق برایم گسترده‌ای، به غذایی که بوی مهربانی می‌دهد، به نان و پنیری که طعم خوشبختی دارد.

سفره‌مان محقر است، اما وقتی به لبخند تو مزین می‌شود، پربرکت‌ترین سفره دنیاست.

بوی نان تازه‌ای که به مهربانی دستان تو آغشته است، مستم می‌کند. با طعم چای که به مهر تو رنگ گرفته است، بی‌قرار می‌شوم. پر می‌شوم وقتی بر سفره تو مهمان می‌شوم هر صبح. خستگی از تن به در می‌کنم وقتی مهمان لبخندهای تو می‌شوم هر شب.

​ روی گلیمی که با سر انگشتان تو بافته شده، آرام می‌گیرم. برایم سبز بمان خانم؛ مثل سبزی‌هایی که با عشق جمع کرده‌ای.

همیشه بخند، تا من هم بخندم. بی‌تو همه زیبایی‌های تو زشت می‌شوند. بی‌تو دنیا تمام می‌شود. بی‌تو چلچله‌ها نمی‌خوانند و همه بهارها زمستان است. همیشه بمان.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
چگونه از آواز خواندن دسته جمعی لذت ببریم؟
پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 ساعت 18:47 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://www.xum.ir/images/2014/05/04/264772553.jpg


از آدم هایی که دور و برتان هستند و «سعادت آباد» را دیده اند، یک سوال ساده بپرسید. کدام سکانسش را بیشتر دوست داشتند؟ کدام یکی توی ذهن شان مانده؟ الان، بعد از سه سال، کدام تصویر فیلم برایشان پررنگ تر است؟




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: آواز خواندن
چارچوب
دوشنبه 15 اردیبهشت1393 ساعت 10:8 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

در چارچوب در کلبه ایستاده‌ای و به دور دست‌ها نگاه می‌کنی‌؟ به چه می‌اندیشی خانم خانه کاهگلی ‌!

می‌دانم... خوب می‌دانم، دستم خالی است، اما باور کن دلم پر است، پر از عشق به تو، عشق به مزرعه کوچکمان که با هم داغی تابستان را در آن تجربه کرده‌ایم، عشق به گندمزارهای طلایی نزدیک خانه، وقتی تو در میان آنها می‌دوی و فریاد می‌زنی. عشق به دست‌های مهربان تو که به خاطر کار در جالیز زبر و خشن شده، عشق به آینده‌مان که می‌دانم در کنار تو شیرین است.

می دانم خانم مهربان خانه‌ام‌! تو لایق بهترین‌ها هستی و من نتوانستم برایت آب و آیینه فراهم کنم.

اخم‌هایت را باز کن و ببین گل پیچک کنار دیوار غنچه داده است، بزودی گل‌های بنفش و صورتی و قرمز بر دیوار کلبه کوچک کاهگلی‌مان می‌دوند. بزودی گندمزارها به خوشه می‌نشینند، جالیز کوچک مان پر میوه می‌شود و من به آینده می‌اندیشم؛ آینده‌ای که در کنار تو شیرین است، فردا با ماست، اگر تو بخندی، هر چند کلبه​مان کاهگلی باشد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
داستان آموزنده “پسران هنرمند”
شنبه 13 اردیبهشت1393 ساعت 23:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://www.xum.ir/images/2014/04/28/dastane-amozande-93.jpg


سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند..



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: رین داستان ها جدیدترین داستانها داستان 93 داستان آ, پسران هنرمند, داستان باحال داستان جالب داستان جدید داستان خواندن
هر جا هستی خوش باش
شنبه 6 اردیبهشت1393 ساعت 22:51 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
حالا که همه رفته‌اند و من مانده‌ام و این چاردیواری کوچک و نقلی، حالا که یکی شده آجر به آجر پیکر زمخت دیوار با سلول به سلول پوست دست‌های زبر و ضخیمم، حالا که از بین همه چیز و همه‌کس، فقط دل آهنین ساعت قدیمی برای تنهایی‌هایم به رحم می‌آید و بریده بریده و جویده جویده در گوشم درد دل می‌کند، حالا که قاب چشمانم هر لحظه بر در است تا کسی در بزند و گوش تیز کنم و بپرم میان حرف‌های یکریز ساعت و چادر سفید گل‌گلی‌ام را با شوق بر سر بکشم و در بگشایم و آن را که پشت در است غرق در آبشار نگاهم کنم، دعوتش کنم، بنشانمش کنارم و برایش لبخند ببافم و محبت بدوزم و خاطرات گذشته را قاب بگیرم و به گشت و‌ گذاری در موزه ذهنم، به سیاحتی هر چند کوتاه در یادگارخانه حرف‌های خاک خورده و تلنبار شده در قلبم ببرم، انگار زمان خودش را پهن کرده روی زمین و کش آمده تا آن سر دنیا.

عزیزم، امیدم، عسلم، عصای دستم، باور کن حالا ساعت هم ساعت‌هاست که فقط برای خودش دارد حرف می‌زند. باور کن حالا نگاه مانده بر در من هم دارد عین آب سماور خشک می‌شود. می‌ترسم باز هم چای از دهن افتاده را، خرمای کنار استکان نشسته را، پیش‌دست پر از گل‌های ریز و گُلی‌رنگ زیرشان را بردارم و ببرم و بنشینم و به گوشه‌ای خیره شوم و با خودم بگویم: گرفتارند، نمی‌رسند، نشد، نمی‌توانند... هر جا هستند خوش باشند!



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
کت قرمز و آبی
جمعه 5 اردیبهشت1393 ساعت 19:37 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
دو پسربچه سال‌ها با یکدیگر دوست صمیمی بودند. آنها مصمم بودند این دوستی ​ را برای همیشه حفظ کنند. این دو دوست وقتی بزرگ شدند و ازدواج کردند، خانه و مزرعه‌های خود را رو به روی هم ساختند. فقط گذرگاه باریکی مرز بین خانه و مزرعه آنها بود..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
جملات الهام بخش برای زندگی (19)
دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 22:25 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

 

پیش از خواب بیاد آورید خدایی را که خالق میلیاردها کهکشان است و همه جهان فرمانبردار اوست. او خدایی است که در چنین دنیای پهناوری بسادگی قادر است تک تک بندگانش را در این سیاره کوچک ببیند، بفهمد و بشنود و گره از مشکلاتشان بگشاید. او براستی مهربان و بزرگتر است از هر آنچه که ما می اندیشیم. پس به او توکل کنید و بخواهید یاریتان دهد و سختی هایتان را تبدیل به خوشی کند. از همه دل ببرید و فقط به او دل بسپارید و بدانید که او برای شما کفایت میکند و هرگز بی پناه رهایتان نخواهد کرد..

 


متن کامل در ادامه مطلب..

 

 


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: جملات الهام بخش برای زندگی, جملات الهام بخش
4داستان واقعی از عشق‌های عجیب
دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 14:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


مي‌گویند عشق عقل را فراری مي‌دهد و کسی که به این احساس مبتلا مي‌شود، نه مي‌بیند و نه مي‌شنود. از نگاه عده‌ای حسادت و سرسختی همراه همیشگی عشق است و از نظر گروهی دیگر، عاشق دنیا را از نگاه معشوقش مي‌بیند و جز به خواسته او نفس نمي‌کشد. .



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده، سبک زندگی
:: برچسب‌ها: داستان, عشق, رابطه و ازدواج
گرفتاری بادبادک
یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 10:51 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
در یک روز آفتابی، پسربچه‌ای بادبادک زیبا و رنگارنگ خود را در آسمان به پرواز درآورده بود و با آن بازی می‌کرد. باد خوبی می‌وزید و پسر بچه توانسته بود با هدایت نخ متصل به بادبادک، آن را در ارتفاع بسیار بالایی به پرواز در آورد. او از این که می‌دید بادبادکش در آسمان آبی شناور است، شاد بود و دوستانش با تعجب، مهارت او را تحسین می‌کردند..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: گرفتاری بادبادک
من .. تو و آن سال های دوس داشتنی
جمعه 29 فروردین1393 ساعت 10:30 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
بانوی زیباروی من! روزهای اول ازدواجمان یادت می‌آید؟ سرشارترین لحظه‌های زندگی‌ام بافتن خرمن موهای سیاهت بود. حالا گیسوانت سفید و کم‌پشت و زبر شده است، اما من هنوز دنیا دنیا آن گیسوان درهم و برهم را دوست دارم و بافتن آن سرگرمی شیرین روزهای پیری‌ام شده است؛ درست مثل روزهای اول زندگی‌مان که کمند سیاهش دیوانه‌ام می‌کرد.

دستانت را در دستانم بگذار؛ چقدر نحیف و چروکیده شده‌اند، اما من این دستان خسته را بیشتر دوست دارم، درست مثل روزهای جوانی، وقتی آنها را در دستانم می‌‌فشردم و لطافت وصف‌ناپذیرش قلبم را سرشار ازعشق می‌کرد.

چرا غر می‌زنی بانوی من؟‌ چرا می‌گویی اندامت زیبایی روزهای جوانی را ندارد؟ مگر نمی‌دانی تو برای من هنوز آن بانوی خوش‌اندام و زیبارویی.

صورتت را دوست دارم مثل روزهای جوانی‌ات که با لمس زیبایی وصف‌ناپذیرش، گر می‌گرفتم و از عشق پر می‌شدم.

نگاه کن به قاب عکس روی دیوار. می‌بینی چقدر زیبا بودی؟ اما چرا من حالا حس می‌کنم زیباتر شده‌ای؟ چرا حالا من بیشتر دوستت می‌دارم. تو برایم تا همیشه آن فرشته زیبارو خواهی ماند. تنهایم مگذار بانو.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
ما به هم محتاجیم
جمعه 22 فروردین1393 ساعت 20:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
موجودات عجیبی هستیم! می‌دانی؟ عادتمان داده‌اند دست‌هایمان را محکم روی جیب قلبمان بفشاریم، نکند پرنده نگاهی، پرستوی خیالی، مرغ عشق وسوسه‌ای، رهگذر یا آشنا، دستش را در دلمان فرو برد، خیلی راحت جیبمان را بزند، بعد برود و فکر و خیالمان را هم با خودش ببرد!

به طبیعت نگاه کن؛ دل دنیا که بهاری می‌شود، فقط کافی‌ است روی شاخه‌ای کنارت نشسته باشد، در اوج آسمان، پرت به پرش بخورد، روی خاک یا درون آب از کنار همدیگر رد شوید... تمام است!

من که تصمیم قطعی گرفته‌ام؛ از امروز هرچه ناز داشته باشی، به هر قیمتی که بگویی، می‌خرم. اصلا از امروز دست ‌و دلباز شده‌ام؛ می‌خواهم چوب حراج بزنم به احساسم. می‌خواهم آن را مفت و مجانی بگذارم پشت ویترین، روبه‌روی نگاه همگان. پر پروازت اگر هست، بیا با هم بپریم!



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
شادی همین نزدیکیست
چهارشنبه 20 فروردین1393 ساعت 16:4 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
بسیاری از ما انسان‌ها برای آغاز یک فرآیند جدید در زندگیمان، منتظر فرارسیدن زمانی مناسب هستیم..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
حالا وقت چرتکه انداختن است
پنجشنبه 29 اسفند1392 ساعت 20:27 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

حالا  365 روز سال تموم شد. حالا وقت چرتکه انداختن است. بزودی غوغا و ازدحام آخر سال به یکباره فروکش می‌کند.

دیگرصدای دایره زنگی حاجی‌فیروز به گوشمان نمی‌رسد؛ حالا ماهی‌های قرمز کوچک از تور ماهی‌فروشان رها شده و در تنگ‌های بلور خانه مان آرام گرفته‌اند و فرارسیدن سال نو را انتظار می‌کشند؛ حالا همه‌چیز آماده است برای پا گذاشتن در سال نو و آغاز یک 365 روز دیگر و ما فرصت مناسبی پیدا می‌کنیم تا به دور از هیاهوی کار و پول و درآمد و هزینه، کمی با خودمان خلوت کنیم. حالا وقتش رسیده از خودمان حساب بکشیم و ببینیم در سالی که گذشت با خود و دیگران چه کرده‌ایم؟ از خود بپرسیم چه دل‌هایی را شکستیم، کجا می‌توانستیم به دیگران کمک کنیم، اما دریغ کردیم؟ می‌توانستیم دست افتاده‌ای را بگیریم و نگرفتیم؟ چقدر دروغ گفتیم، به چه میزان تنگ‌چشمی کردیم، به چه کسانی بخل ورزیدیم؛ به کدام همکارمان حسادت کردیم و از موفقیت چه کسانی ناراحت شدیم؟ کجا در تربیت فرزندمان کوتاهی کردیم، در عشق ورزیدن به پدران و مادران سالمندمان کجاها کم گذاشتیم، در برخورد با همسرمان چگونه رفتار کردیم؟ کجا اشکی را درآوردیم و بغضی را ترکاندیم؟ کجا می‌توانستیم مهر بورزیم، اما کینه‌توزی کردیم؟

حالا وقت چرتکه انداختن است.

هیچ‌کس به اندازه خود ما، خودمان را نمی‌شناسد. هیچ‌کس به اندازه خودمان نمی‌داند کدام اخلاق ناپسندمان مثل خوره اول به جان خودمان و بعد به جان دیگران می‌افتد. هیچ‌کس نمی‌داند کجا در ارتباط با خانواده و اقواممان کوتاهی کردیم. باور کنید جای دوری نمی‌رود اگر فقط چند ساعت، با خودمان خلوت کنیم و رفتارمان را در ترازوی نقد خودمان قرار دهیم. تردید نکنید اگر کمی منصف باشیم در کفه ترازوها دست نمی‌بریم و ایرادمان را درک می‌کنیم و در پی تغییر خودمان بر خواهیم آمد.

فراموش نکنیم همه خصلت‌های ما ژنتیکی نیست و آدم‌ها قابل تغییرند. می‌شود خوب بود، مهربان بود و عشق ورزید. می‌توان گذشت و فداکاری کرد، می‌شود انتقاد‌پذیر بود. می‌توان سالی خوب و حالی خوب‌تر داشت.

اگر با خودمان خلوت کنیم و برای خودمان چرتکه بیندازیم. این طوری شاید بتوانیم تکلیفمان را هم با خودمان روشن کنیم و تکلیفمان که روشن شود، خیلی چیزها را هم به دنبال خودش برایمان به ارمغان خواهد آورد که سه موضوعش  اثر بیشتری بر خیلی از امور دیگر زندگیمان خواهد داشت: آرامش، شادی و خوشبختی.

روزگارتان آرام، تعطیلاتتان شاد و دلتان خوش.




:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: حالا وقت چرتکه انداختن است
بهارانه تلخ
چهارشنبه 28 اسفند1392 ساعت 9:24 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
امسال، سال کم‌باران، نشستم کنار تو که حالا فقط نگاهم می‌کنی و لحظه‌های مانده از سال سیاه گذشته را شمردم و شمردم.

امسال که سر شد، انگار یک عمر گذشت و تو که اکنون فقط نگاهم می‌کنی مثل همیشه نبودی. وقتی از بار روزگار ناله می‌کردم دیگر نمی‌آمدی پشتم را بمالی و بگویی: خوب می‌شوی... الان خوب می‌شوی.

امسال تو مثل هر سال نبودی و باری که بر دوشم ماند آنقدر پشتم را شکست که دیگر حتی با نوازش فرشته‌ها هم خوب نمی‌شوم. دیگر خوب نمی‌شوم. نه... نه وقتی تو فقط نگاهم می‌کنی....

سال دارد تمام می‌شود و من بی‌این‌که بوی خوش غذای تو درخانه پیچیده باشد یا هوای آخر سال، به عطر از مکه آورده‌ات آغشته باشد؛ غریبی انتهای کوچه بن‌بست عمرم را بو می‌کشم که بوی مرگ می‌دهد و تنهایی و تنها دل خوشی‌ام در تحویل این سال، گیسوان مشکی سال‌های دور تو است که بسته بودمش به نواری ابریشمی و اکنون زیر عکس ساکتت که فقط نگاهم می‌کند به یادم می‌آورد که چقدر از من و تو گذشته است.

چقدر از سال‌های سال، بهارهای بهار و دورهای دور عمرمان گذشته است و وقتی این طره سیاه عطرآگین موهایت را کنار موهای خودم می‌گذارم آه می‌کشم.

عزیزم چقدر دوری از من و چقدر من از خودم دور شده‌ام. انگار جایی خودم را گم کرده‌ام و تمام جوانی‌ام را و تمام خاطرات شیرینم را.

خدایا کمک کن که به خاطر بیاورم و از یاد ببرم. کمک کن تمام بهارهای شیرین را که با عزیزم به سر برده‌ام، امسال مرور کنم و لحظه‌های وداع با او را که مستولی شده‌اند بر نبض و قلب من، از یاد ببرم.

کمک کن به یاد شیرینم کمی شیرین باشم و این تلخی که با من عجین شده است، حتی به احترام کودکان نو رسته طبیعت و قدم نو رسیده بهار هم که شده دست از سرم بردارد.

خدایا در آستانه این تحول، حال مشوش مرا هم متحول کن و کمک کن تا آنچه بر من می‌رود بپذیرم و غمی را که راه گلویم را بسته است چون دارویی ناگزیر فرو دهم تا اندکی از این بغض نفسگیر بکاهم.

خدایا مرا با این قاب غمگین که تنها نگاهم می‌کند تنها نگذار. دست نوازشت را بر قلب خسته‌ام بگذار تا التیام یابد و لحظه‌ای بگذار بیاسایم.

بگذار بیاسایم که من نیز از سوگی جانکاه خسته‌ام. بگذار این سال برود و سال دیگر برایم روشنی و نور بیاورد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
بمان و بخند
شنبه 24 اسفند1392 ساعت 21:52 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
از هر طرف که باد بیاید برگ‌های من می‌ریزد و پرندگان نارس از سرشاخه‌هایم ​ سقوط می‌کنند روی سیاهی آسفالت، روی سنگفرش‌هایی که ردپای هیچ عابری را به یادگار ندارد.

از هر کجای آسمان که ابری ببارد، شانه‌های من خیس می‌شود، اشک‌های من راه می‌افتد روی گونه‌هایی که این روزها پاییزی‌اند.

من چیزی ندارم که با رفتنت از دست بدهم. قبل از تو سیب‌هایم را در کالی چیده‌اند و سبزه‌هایم را لگدمال کرده‌اند. قبل از تو روزهایم غروب را تجربه کرده بودند و خورشیدم سر بر شانه‌های تنهاترین کوه به زانو درآمده بود.

فکر می‌کردم تو با بهار که بیایی جوانه خواهم زد، شکوفا خواهم شد و تا اردیبهشت لی‌لی‌کنان خواهم رفت. فکر می‌کردم در سایه تو می‌توانم اردیبهشتی باشم و نمازهای قضا شده‌ام را بجا بیارم.

فکر می‌کردم این سالی که در کنار تو سبزه گره زده‌ام زمستان نخواهد داشت و تمام روزهایم آفتابی خواهد ماند، اما انگار سال، سال است چه در کنار تو باشم چه نباشم. اما انگار قرار است تمام ابرهای سال بر شانه‌های من ببارند و تمام برف‌های زمستان قرار است بر موهای من ببارد.

فرقی نمی‌کند، کدام روز از کدام گوشه با کدام گوشه چشمت آسمان را شروع می‌کنی. فرقی نمی‌کند در کدام روز سال به تماشای آفتاب می‌ایستی و در کدام لحظه از تاریخ تولد دوباره خودت را جشن خواهی گرفت.

امروز دیگر فرقی نمی‌کند گوشه شالت مسیر کدام نسیم بهاری را نشان می‌دهد و باد در کدام چین پیراهنت راه گم می‌کند و بهار با کدام گل پیراهنت با مردم لبخند می‌زند. فقط بمان و بخند.

فقط بمان و بخند تا جهان تمام روزهایش را بهار ببیند تا باد از سرگردانی نجات پیدا کرده و گردباد مسیر خانه‌اش را بدرستی طی کند.

فقط بخند و بمان. بگذار هیچ پرنده‌ای بی‌آشیانه و هیچ درختی بی‌برگ نماند. بگذار آسمان همچنان آبی و درخت همچنان پرنده‌زار باشد.

فقط بخند و بمان، بگذار کسی در آن سوی جهان غریبی را حس نکند، چرا که غریب کسی نیست که کسی را نمی‌شناسد، بلکه کسی است که کسانش فراموشش کرده‌اند. غریب کسی است که در خانه و لباس خودش تنهاست و دیگران با چشم‌های خود تلاش می‌کنند او را ببینند.

مهم این است که باشی، که بمانی، که بخندی. چرا که زندگی فقط با تو زیباست و جهان فقط در سایه چشم‌های تو نفس می‌کشد. باور کن این روزها همه چیز مرتب است، جز چشم‌های تو که نامرتب جهان را نگاه می‌کنند.


نویسنده:علی بارانی



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
سیب
شنبه 24 اسفند1392 ساعت 15:3 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
«لبخند تو را چند صباحی‌ست ندیدم/ یک بار دگر خانه‌ات آباد، بگو سیب» این را من می‌گویم، حالا تو لبخند می‌‌باری، شیرینی شفافی در مویرگ‌های زمین می‌دود، مردم لباس‌های تازه‌شان را می‌پوشند. کبوتران آسمان را شروع می‌کنند و پرستوها از نیمه‌های راه بازمی‌گردند تا در لابه‌لای انگشتان نیایشت لانه بسازند، تخم بگذارند و جوجه‌هایشان را به آسمان بفرستند.

ای سیب سرخ چرخ‌زنان در مسیر رود/ یک شهر تا به من برسی عاشقت شده‌ست» این را تو می‌خوانی و به سیبی که از دست‌هایم تا‌آسمان دویده است، نگاه می‌کنی. سیب می‌چرخد و می‌چرخد، می‌رود و می‌آید، آسمان با تمام وجود به استقبال سیب آمده است، اما جاذبه زمین آغوش آسمان را خالی می‌گذارد. سیب برمی‌گردد، می‌نشیند در‌دست‌های من.

حالا دو تایی می‌خوانیم «در آسمان سیب سرخی یک عده دیدند آن شب/ آن شب که بر چهره ماه خون شهیدی شتک زد» حالا هر دو بغض می‌کنیم، هر دو خجالت‌زده می‌شویم، این بار من زمزمه می‌کنم:

«هر جمعه می‌روم به ملاقات لاله‌ها/ البته در دو سه قدمی سرخ می‌شوم» تو لبخند می‌زنی، من سر در گریبان می‌شوم و اشک‌هایم را از تو می‌دزدم.

حالا شاعرانگی تو بیشتر گل می‌کند، در چشم‌هایم می‌ایستی و با تمام زبانت می‌گویی: «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه» من برای این‌که کم نیاورم، «هشت کتاب» باز می‌کنم، حالا: «نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد/ چه سیب‌های قشنگی!/ حیات نشئه تنهایی است/ و میزبان پرسید/ قشنگ یعنی چه؟» تو می‌خواهی کیش و ماتم کنی. لبخند می‌باری، رندانه و با حلاوت تلاوت می‌کنی: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال/ و عشق، تنها عشق/ ترا به گرمی یک سیب می‌کند مانوس.»

تو این بار دو قدم جلوتر می‌آیی، می‌خوانی یادت هست: «که در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟»

من چرخی می‌زنم، چشم در آسمان می‌چرخانم، به خورشید خیره می‌شوم و داد می‌زنم: «ای سبدهاتان پرخواب!/ سیب آوردم سیب/ سیب سرخ خورشید»

نمی‌دانم سیب بازی ما تا کی ادامه داشت فقط یادم می‌آید که تو به سیبی که در آسمان چرخ می‌زد، برای بار چندم، نمی‌دانم، نگاه کردی و برای «رو کم‌کنی» من خواندی: «زندگانی سیبی است. گاز باید با پوست» من به دست‌های بارآور و حرف‌های زلال تو فکر می‌کنم و حالا در چشم‌های تو می‌خوانم: درست است عزیزم «زندگی خالی نیست، مهربانی هست/ سیب هست، ایمان هست...» حالا تو می‌خندی، من سکوت کرده‌ام و سیب برای بار چندم در آسمان چرخ می‌زند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: سیب
جملات الهام بخش برای زندگی (18)
جمعه 23 اسفند1392 ساعت 22:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


لطفاً اگر می بینید کسی در حال پیشرفت است، چه مادی، چه شغلی یا چه در هر زمینه دیگر، بجای حسد ورزیدن و سنگ اندازی کردن، تحسینش کنید و بکوشید شما هم نقشی در رسیدن به اهدافش داشته باشید. اینگونه معنای انسانیت را به حد کمال می رسانید. افکار والا داشته باشید. همواره نیروهای نامرئی وجود دارند که آماده اند از رویای شما حمایت کنند و به آنها شکل واقعیت بدهند..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: جملات الهام بخش برای زندگی, جملات الهام بخش