هدف از اين وبلاگ ايجاد انگيزه،صحيح زندگي كردن براي جوانان با اميد ها و آرزوهاي خود مي باشد.
++++++++++++++++++++
هر كجا زندگي باشد،اميد هم هست..
++++++++++++++++++++
ثروتمندی از ذهن شروع می شود..
++++++++++++++++++++
زشت ترين آدم با اخلاق خوبش زيباست..
++++++++++++++++++++
راستش را بگو اول به خودت بعد به دیگران..
   

زیر‌چترت آرامم
دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 23:24 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

مهم نیست کجا باشم، زیر آسمان ابری، زیر رگبارهای تند، خیس خیس روی شاخه‌ای خشک؛ مهم بودن توست، دست‌های برافراشته‌ات بر سرم، تن گرمت وعشقی که از وجودت می‌تراود. زوج یعنی همین، یعنی دو روح در یک بدن، دو موجود به وحدت رسیده، یکی شده، از خود بی‌خود شده است.

زیر چترت آرامم، تو که باشی نبودن دیگران مهم نیست، تو که حرف بزنی سکوت کسی مهم نیست، نگاه تو که باشد بی‌اعتنایی دیگران مهم نیست. زوج یعنی همین، یعنی دو قلب تپنده، دو نگاه مشتاق، دو موجود همیشه حامی، سینه سپر کرده مقابل سختی‌ها و یک پشت گرم که لذت می‌بری از وجودش. عاشقانه زیستن مثل این دو پرنده و کنار هم ماندن مثل این دو،هنراست. میان این دو چیزی نیست بجز عشق، بجز سخاوتمندانه بخشیدن و ایثار کردن؛ زوج یعنی همین.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
داستان‌های خواندنی؛ خوش اقبال
سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ ساعت 19:10 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/2OyN3.jpg

 

تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «خوش اقبال» اثر آنتوان چخوف دعوت می‌کنیم..
 
 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, خوش اقبال
داستان‌های خواندنی؛ آقای مونرو و خفاش
پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ ساعت 23:8 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/AHgRS.jpg

 

تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه « آقای مونرو از خفاش زرنگ تر است» اثر جیمز تربر دعوت می‌کنیم..
 
 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مونرو, خفاش, زرنگ
داستان خواندنی امیر ارسلان نامدار
چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ ساعت 13:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/y2jxn.jpg

 

امیر ارسلان در تاریخ ادبیات فارسی کتاب مهمی است، زیرا از طرفی آخرین نمونه ی رمان به سبک سنتی فارسی است و از طرف دیگر جز اولین متون ادبی فارسی است که شباهت هایی به رمان از نوع غربی اش دارد..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: کلاسیک های خواندنی, امیرارسلان, ادبیات, امیرارسلان نامدار
دریای نرگس
سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ ساعت 13:53 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

اگر به دریا تور بیندازی، مشتی ماهی می‌گیری، اگر به کوه چنگ بیندازی، مشتی سنگ، اگر دست در رود بزنی، مشتی آب و اگر به این دریای سبز وارد شوی مشتی نرگس.

این نرگس‌های مست که چیده می‌شوند بوی عطرشان همه جا را برمی‌دارد و وقتی این‌طور کپه‌ای کنار هم می‌نشینند، می‌شوند بمب عطر. نرگس گل ظریفی است، اما باوجود این لطافت ذاتی، دست خیلی‌ها را می‌گیرد و زندگی خیلی‌ها را می‌گرداند؛ مثل همین مرد.

گل‌های نرگس مرا یاد بچه‌های کار می‌اندازد که ساقه‌های لاغر نرگس را کنار هم چفت می‌کنند و با دو سه تکه چسب نواری به هم بند می‌کنند و آن وقت تقه می‌زنند به شیشه ماشین‌ها و از غمزه نرگس‌ها کمک می‌گیرند. این گل رو سفید چشم زرد غمزه‌ها دارد، با این‌که ظریف است و با اندک ناملایمتی می‌پلاسد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
داستانک؛ اشک پدر
جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ ساعت 22:35 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است...» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: اشک, داستانک
داستان‌های خواندنی؛ بی دست و پا
سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ ساعت 22:26 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/6wkei.jpg

 

تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «بی دست و پا» اثر آنتوان چخوف دعوت می‌کنیم..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, آنتون چخوف
خدا نگهدارت مادر
شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ ساعت 23:10 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

وقتی غم روی دلت سنگینی می‌کند، می‌خزی کنار مادر و برایش آه می‌کشی و او آهت را به جان می‌خرد و آرامت می‌کند.

وقتی شادی و مرغ دلت خنده سر می‌دهد، می‌روی پیش مادر و با آب و تاب برایش از شادی‌ات می‌گویی و او خنده‌ات را به جان می‌خرد و خوشحال‌تر از تو دهانش به خنده باز می‌شود. رفیق بی‌کلک، مادر را چه خوب گفته‌اند. نه در غمش غل و غش دارد و نه در خوشحالی‌اش؛ مهر می‌جوشد از اندام مادر.

یادت هست بچه که بودی دلت می‌خواست الکی هم که شده بهانه‌بگیری و قطره اشکی به چشمت بیاوری که کسی نگاهت کند؟ اگر کسی توجهی به تو نداشت، ولی مادر دوان‌دوان می‌رسید و آن قطره اشک نمایشی را از کنار چشمت می‌چید و انگشتی لای موهایت می‌انداخت ونازت را می‌خرید. خوش به حال آنها که مادر دارند، مادر! خدا نگهت دارد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (3)
چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ ساعت 22:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/IB0X8.jpg

 

دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و كمال دور میز حلقه زده در صرف‌كردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند كه ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و كراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد..

 

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: کباب غاز, داستان
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2)
سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ ساعت 22:46 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/IB0X8.jpg

 

مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: کباب غاز, داستان
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1)
دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ ساعت 16:13 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/IB0X8.jpg

 

تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده دعوت می‌کنیم..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: کباب غاز
سرسبز همچون شمعدانی
جمعه ۱۲ دی۱۳۹۳ ساعت 23:36 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

خانه صخره‌ای صفایی دارد که حتی هتل پنج ستاره هم ندارد. در خانه صخره‌ای، تو می‌روی توی دل کوه و خیره می‌شوی به مخلفات درون دلش، انگار مثل پدر ژپتو رفته‌ای توی شکم نهنگ. توی دل کوه خنک است و خواب تابستانی‌اش می‌چسبد، زمستان‌ها هم آغوش کوه باید گرم باشد و دیدن باد و باران از پشت این پنجره چوبی مثل آن خواب تابستانی بچسبد.

کوه باید جای راحتی باشد و البته جایی امن، چون اگر نبود این شمعدانی سبز این طور با طراوت پای پنجره نمی‌ایستاد. کوه اگر جای راحتی نبود، این بوته قهوه‌ای از دلش بیرون نمی‌زد و از بلندای کوه به دشت خیره نمی‌شد. کوه جای خوبی است چون تکه‌ای از طبیعت است و طبیعت همیشه خوب است، اما خوب‌تر از آن گیاهان مقاوم‌اند که این چنین از دل سختی بیرون زده‌اند و زنده مانده‌اند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
دلم را به عشقت گره می‌زنم
سه شنبه ۲ دی۱۳۹۳ ساعت 9:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s5.picofile.com/file/8158979126/wqwswq.jpg

 

غریب می‌روی می‌روی اما هنوز جرعه آبی هم لب‌های ترک‌خورده ما را تر نکرده است هنوز آبله پاهای کودکان التیام نیافته است

و هنوز قلب بی‌قرار عقیله بنی‌هاشم آرام و قرار نگرفته است

با رفتنت بغضی سنگین در گلویم می‌نشیند

بغضی که نمی‌دانم کی باز خواهد شد...

این سکوت گویای غربت آن نجیب زاده‌ای ا‌ست که جان بر سر دست نهاد و خودش را و اهل و عشیره‌اش را برای روشن نگاه داشتن مشعل معنویت و بندگی فدا کرد

می‌روی و صدای زنگ کاروانی که مظلومانه دور می‌شود، دلم را با خود می‌برد

دلم تا کعبه آسمان، تا «شش گوشه» زمین پر می‌کشد

و دخیلِ ضریحِ طلایی آن «کشته اشک‌ها» می‌شود

دلم را به ضریحت گره می‌زنم

به سفر می‌روی صفر. اما من تا یک‌سال دیگر تسبیح اشک می‌گشایم و رفتنت را به مویه می‌نشینم.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز
دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ ساعت 1:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.img7.ir/auSP3.jpg

 

اگر خداوند فقط لحظه ‏ای از یاد می‏برد که عروسکی پارچه ‏ای بیش نیستم و قطعه ‏ای از زندگی به من هدیه می‏ داد، شاید نمی‏گفتم همه‏ ی آنچه که می‏ اندیشیدم و همه ‏ی گفته‏ هایم، اشیاء را دوست می‏ داشتم نه به سبب قیمت‏شان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح می‏ دادم، زیرا فهمیده‏ ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست می‏ دهی. راه می‏رفتم آنگاه که دیگران می ‏ایستادند، بیدار می‏ماندم به گاه خواب آن‏ها و گوش می‏ دادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت می‏بردم..

 

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: گابریل گارسیا مارکز, وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز
تاب‌تاب عباسی
دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ ساعت 23:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

«تاب‌تاب عباسی، خدا منو نندازی، اگه منو می‌ندازی، بغل بابا بندازی»، کودک که بودیم چند صدبار این شعر کوتاه را خواندیم و به وجد آمدیم از این که خدا با ماست و بابا همین نزدیکی است، بعد هم دورخیز کردیم، نفس عمیق کشیدیم و خودمان را پرت کردیم سوی آسمان؛ جایی که خدا هست و بابا پایینش ایستاده.

چقدر دلمان قرص بود، چه بی پروا و نترس بودیم، چه سرِ پرشوری داشتیم و چه قدر مشتاق خطر کردن بودیم، شاید کودکی بودیم شبیه این پسر که روی طناب نازک رخت، نشسته و سنگینی‌اش را انداخته روی چند تکه چوب که ستون فقرات تاب است؛ بی‌نگرانی از شکستن، افتادن و نقش زمین شدن.

هوا سرد است، برگ و بار درختان ریخته، آسمان آماده تپیدن است، ولی این پسر با این پاهای لخت درون دمپایی پلاستیکی، گرم بازی است، مثل همه ما وقتی که کودک بودیم و هیچ چیز به اندازه بازی گرممان نمی‌کرد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
تیزپا چون باد
یکشنبه ۲ آذر۱۳۹۳ ساعت 19:47 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

زمان می‌گذرد مثل باد، مثل برق، به کوتاهی پلک برهم زدنی. چشم روی هم بگذاری کودکی تمام شده و زندگی‌ات می‌شود ماجرای یک بزرگسال، با دنیای بی‌پایانی از آرزوها، که به تعدادی از آنها می‌رسی و به تعدادی نه. بزرگ که شوی دویدن نمی‌توانی، آن هم این چنین عیان میان کوچه‌های محله، جلوی چشم مردم ؛ روزگار این پای دونده را چه زود می‌گیرد از ما آدم‌ها.

زمان می‌گذرد مثل باد، مثل برق و این دختر بزرگ می‌شود، او داستان خودش را خواهد داشت، مثل من، مثل تو، مثل همه ما آدم‌ها که دلمان خانه اسرار است، اسرار ریز و درشت زندگی یک بزرگسال.

کودک که هستی، می‌دوی برای رسیدن به مرز بزرگی، ولی بزرگ که می‌شوی قصد دنده عقب رفتن می‌کنی به سمت کودکی. چه طبع عجیبی دارد انسان، با این که می‌داند نه کودکی زودتر از موعد تمام می‌شود و نه بازگشتی به کودکی هست، ولی باز هم خیال می‌پرورد.

اما آرزو کردن که خرج ندارد، شاید در دنیای خیال بشود مثل این دختر خیز برداشت به سمت بزرگسالی.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
گل لبخند
شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ ساعت 23:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

روسری گلی، زمین گلی، لبخند گلی؛ گل در گل، ایستاده روی گل. بنفش جیغ است رنگ این گل‌های زعفران، طلای سرخش را ولی چیده‌اند و مانده همین گلبرگ‌های نیمه پلاسیده خوشرنگ. این حوالی باید بوی زعفران بدهد، بوی ناب‌ترین کسب و کار مردم خراسان.

می‌گویند زعفران خنده می‌آورد، البته اگر زیاد از آن بخوری، برای همین است وقتی در جدول به گیاه خنده می‌رسیم، می‌نویسیم زعفران.

اما این لبخندهای ساده رو به دوربین از کودکی که همه صورتش خنده است، ربطی به زعفران ندارد.

انگار میان لب‌ها و قلب یک نخ نامرئی کشیده‌اند‌؛ قلب که مهربان و بی‌غل و غش بشود، لب به خنده باز می‌شود، هر چه قلب مهربان‌تر، خنده عمیق‌تر و بی‌بهانه‌تر، مثل همه کودکان که به کوچک‌ترین چیز راضی می‌شوند و به خنده می‌افتند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
ای​کاش سختی‌ها تمام شود
سه شنبه ۱۳ آبان۱۳۹۳ ساعت 16:33 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

انگشتان سرد و یخزده را دیده‌ای که با تلنگری درد می‌گیرد و آن وقت دلت می‌خواهد آن دست را زیر بغلت جمع کنی و با بخار دهان گرمش کنی؟ شک ندارم انگشت‌های کوچک و نازک این دختر ایستاده در قاب تصویر به تعداد موهای سرش یخ کرده و درد گرفته.

زندگی در روستا آسان نیست، زمستان که می‌آید با این که قند در دل کشاورزان آب می‌شود، اما جاده‌های خاکی، زیر بارش باران و برف، راه‌هایی می‌شود با بستری گلی و چسبناک که اهالی را به زحمت می‌اندازد و بانوی خانه را سرگرم روبیدن گل‌های آمده تا نزدیک فرش.

زمستان در روستا قشنگ است چون آسمان سخاوتمندانه‌تر از شهرها بر سر زمین می‌بارد، ولی با این حال زیر پرده این زیبایی سختی‌ها عیان است.

البته این سختی‌ها را که کنار بزنی رگه‌هایی از زیبایی موج می‌زند، مثل حس قشنگ مشارکت در امور خانه که دخترکان را به کدبانویی کوچک مبدل می‌کند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
آسمان آبی زندگی سبز
پنجشنبه ۱ آبان۱۳۹۳ ساعت 22:42 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

هوای محله شما هم باید سرد شده باشد که زیر کاپشن سرمه‌ای، بلوز بافتنی پوشیده‌ای و خزیده‌ای زیر لباس‌های گرم. سرت گرم زیر این کلاه ضخیم کاموایی!

سرما آمده، اما کار ما تعطیل نیست، زندگی اصلا تعطیلی بردار نیست مثل تو که بیل به کول گرفته‌ای و زده‌ای به باغ. بیلت گلی است، حتما نهر آبی را باز کرده‌ای، شاید برگ‌های زرد و نارنجی پاییز را از سر راه آب برداشته‌ای.

رسم روزگار این است، تا زنده‌ایم باید زندگی کنیم و بجنبیم برای جا نماندن از قافله زندگی؛ حتی اگر پاییز آمده باشد و پیش چشم‌مان طبیعت آرام آرام به خوابی عمیق برود. اما می‌بینی آن تشعشع آفتاب را روی پوست پیرمرد که خال انداخته روی صورتش؟

این نورها درس طبیعت است. آفتاب یک روز سرد سال یعنی امید در اوج ناامیدی، یعنی طبیعت زنده است و امیدوار، گرچه ظاهرش مرده است و سرد.

ما هم می‌توانیم مثل آفتاب باشیم، سختی‌ها را تحمل کنیم و جز لبخند به رو نیاوریم؛ مثل پیرمرد در این روز پرسوز که تبسم از لبش نیفتاده است.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
هنر ​مردان​ خدا
جمعه ۱۸ مهر۱۳۹۳ ساعت 11:42 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

دو لبخند، دو نگاه، دو تصویر؛ هر دو مقاوم، هر دو نماد ایستادگی و صبر. یکی عزیزی از دست داده و یکی آرمیده در آغوش عزیزی؛ آن یکی مادری خون دل خورده و صبور، این یکی پسری دلیر و خونین پر.

مرگ حائل میان آدم‌هاست، عزیزان را چه بد از هم جدا می‌کند، چه فاصله‌ای می‌اندازد این مرگ میان دو دلداده. غم دوری را می‌شود در چروک‌های نشسته بر صورت این مادر دید، از عضلاتی که دو دل است میان خندیدن و گریستن.

اما دلتنگی‌ها آرام می‌گیرد اگر مرگ، شهادتی باشد که هنر مردان خداست. دلیر بودند آنها که رفتند، عاشق وطن بودند که رفتند، راز ماندگاری‌شان هم همین است؛ شیردلی، بی‌باکی، وفاداری و ترجیح دادن آسایش دیگران بر آرامش خود.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
پاییز! ای یار رنگ‌رنگ
دوشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۳ ساعت 13:33 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

پاییز! هیچ وصله‌ای به تو نمی‌چسبد ؛ نه غمباری، نه کسالت‌آور. تو قشنگی، نمی‌دانم طبیعت را یکباره چه می‌شود که آن همه گرما و سبزی را می‌فروشد به زردی برگ‌ها و خنکی هوا.

طبیعت انقلاب می‌کند، می‌شورد علیه تابستان طولانی و آن وقت تو پاییز از راه می‌رسی با آسمانی ابری، نسیمی ملایم و برگ‌های چروکیده درخت‌ها.

برگ‌های زرد مرده‌اند، جوانی‌شان تمام شده، اما همین مرده‌های خشک وقتی زیر پا می‌رود و خرد می‌شود و خش‌خش صدا می‌دهد، شادی‌آور است. من این شادی پاییز را دوست دارم، این فروافتادن برگ‌های زرد و قرمز از روی درختان را، این نسیم خنک تنگ غروب را و آن شب‌های ساکت دوست داشتنی را. پاییز قشنگ است اگر هر روزش بارانی باشد، خدا کند پاییز امسال دل ابرها به حال خشکی زمین‌هایمان بسوزد و از روی همدردی برایمان بگریند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: پاییز
دلت آباد
دوشنبه ۷ مهر۱۳۹۳ ساعت 18:28 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
کار بمب است این سوراخی که من تو را از درونش می‌بینم. نشسته‌ای در کلاسی تاریک که برق ندارد و شیشه‌های پنجره‌اش ریخته است.

کار بمب است اینها، کار ارتعاش‌های پس از انفجار، کار حمله‌های شبانه بی‌وقفه. تو نشسته‌ای پشت این سوراخ در آرامش پس از آتش بس در مدرسه‌ای زخمی از حملات. اما باور کن هنوز خوشبختی، خوشبخت‌تر از همکلاسی‌هایی که قربانی جنگ شدند و رژیم صهیونیستی نقطه پایان بر زندگی‌شان گذاشت. تو خوشبختی چون مدرسه داری، خوشبخت‌تر از بچه‌هایی که مدرسه‌شان تلی از خاک شد.

در ایران ما فردا اول مهر است، بهار علم و دانش. فردا میلیون‌ها دانش‌آموز به مدرسه می‌روند، اما مدارس ما جنگزده نیست، اینجا دیوارها همه سالم است، شیشه‌های پنجره پابرجا، نور برقرار و زندگی در جریان.

ولی باور کن به یاد تو هستیم ای دانش‌آموز زاده غزه.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
مهر،​با کوله‌باری از​خاطره می‌آید
دوشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۳ ساعت 23:4 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

بوی پاییز می‌آید، بوی مهر، بوی دلشوره کلاس اولی‌ها، بوی درس و مشق، امتحان، نمره‌های خوب و بد، بیدار شدن صبح‌های زود، صبحانه خوردن‌های باعجله، بوی راه مدرسه، شیطنت‌های پنهانی.

آن روزها چه‌قدر عاشق گچ بودیم، شیفته تخته پاک‌کن، دلبسته مبصر شدن و حساب گچ‌ها را داشتن؛ چه ذوق می‌کردیم از نوشتن روی تخته، با خطی خرچنگ قورباغه و کج. ما 12 سال پای همین تخته‌ها بزرگ شدیم، نوشتیم و خواندیم و امتحان دادیم تا رسیدیم به امروز.

نقطه پایان ما اما نقطه شروع بچه‌هاست، نقطه‌ای برای باسواد شدن، بیشتر دانستن و فرهیخته ‌شدن. بوی مهر می‌آید، بوی پاییز و نسیم صبح ، بوی آغاز سالی که می‌تواند برای بچه‌های سرزمین‌مان پر از خاطره باشد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
قاب کودکی
شنبه ۲۲ شهریور۱۳۹۳ ساعت 13:37 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

میان ترک‌های دیوار کاهگلی، زیر خش‌خش برگ‌های خشک، پنجره‌ای است چوبی، با کودکی ایستاده میان قاب نقلی پنجره. دستش زیر چانه است، شبیه ژستی که آدم بزرگ‌ها مقابل دوربین می‌گیرند. او هم ژست گرفته انگار، ولی آن لبخند روییده بر لب، ژست نیست، ادا نیست، دور از اطوار است.

لبخند بی‌غل و غش کودکان را می‌شود باور کرد، حتی اگر مقابل لنز دوربین عکاس به لب آمده باشد. کودک باور کردنی است، دنیای کودکی واقعی است و شیشه خرده در کارش نیست. عالم کودکان پر از رنگ و جلاست، پر از رویاهای دلپذیر. حیف است این دنیا خراب شود، تلخ شود، بسوزد. حیف است دنیای دوست‌داشتنی کودکان، نیمه‌کاره تمام شود و آنها بمانند با آرزوهای برباد رفته و یک دنیا حسرت بزرگسالی و نگاه به عقب.

این لبخند جذاب، این سرمستی کودکی سرمایه‌ای است برای خانواده.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
دخترم، زندگی یعنی این
چهارشنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۳ ساعت 14:37 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

مشک سنگین است، می‌دانم. هوا سوز دارد، می‌دانم. تو کوچکی و مشتاق بازی. می‌دانم، اما زندگی همین است. عضو خانواده که هستی باید گوشه‌ای از کار را بگیری، باید برای زندگی دل بسوزانی و با دیگران یکی شوی، درست مثل حلقه‌های محکم یک زنجیر.

تو دختر کوچک کار می‌کنی، اما نه به شیوه کودکان کار که استثمار کسی می‌شوند، تو مشک می‌زنی تا بار مادرت را کم کنی، مشک می‌زنی و کره می‌گیری تا بدانی خوراکت چه سخت به دست می‌آید. تو با این مشک درس زندگی یاد می‌گیری.

و چه حیف از کودکانی که بزرگ‌ترها نمی‌گذارند زندگی کردن را بیاموزند. فرزند‌سالاری که صدای همه را درآورده عیبش این است که بچه‌ها را گیرنده خدمات کرده، نه تولید‌کننده خدمت و نه مشارکت‌ کننده در امور خانواده.

ای دختر وظیفه‌شناس‌! این مشک تو نماد همدلی با خانواده است که مدت‌هاست خیلی از ما آن را فراموش کرده‌ایم.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
این عشق، مقدس است
شنبه ۱ شهریور۱۳۹۳ ساعت 15:55 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
عشق مرز ندارد، سن و سال نمی‌شناسد، دل عاشق را نمی‌شود محصور کرد، عشق عشاق زبانه می‌کشد و شیرینی‌اش می‌ریزد به جان معشوق، مثل عشق «دان» به «مکسین» که بعد از 62 سال زندگی مشترک هنوز جان داشت و پرحرارت بود.

آنها سال 1952 در شهر بیکرزفیلد کالیفرنیا باهم ازدواج کردند، اما چون دان مهندس راه و ساختمان در ارتش آمریکا بود، این زوج مدتی به آلمان مهاجرت کردند که البته این مهاجرت زیاد طول نکشید و یک‌بار دیگر به وطنشان برگشتند.دان و مکسین حتما روزهای سخت داشته‌اند، حتما گاهی به مشکل برخورده‌اند و غصه داشته‌اند، اما هیچ کدام کم نیاورده‌اند و عشقشان را قربانی نکرده‌اند که حتما همین عشق بوده که دستشان را گرفته و سر پا نگه‌شان داشته است.عشق هرگز نمی‌میرد. یک روح که در دو بدن ساکن شود، هرگز پریشان نمی‌شود و از نیمه دوست داشتنی‌اش جدا نمی‌افتد، درست مثل دان و مکسین که باهم عاشق شدند، باهم زندگی کردند و باهم مردند.

اینها همزمان باهم بیمار و در یک بیمارستان بستری شدند، تخت‌هایشان هم کنار هم گذاشته شد و در تمام مدت دست‌هایشان در دست هم بود تا این‌که فرشته مرگ، مکسین را برد. جسد او را که از اتاق خارج کردند باید دنیای دان هم تمام شده باشد، چون او بی‌یارش فقط 4 ساعت زنده ماند.

این زندگی عاشقانه و لبریز از احساس گرچه کمیاب است، اما الگوی خوبی است برای همه آنها که گمان می‌کنند عاشق شده‌اند، ولی توان عشق‌ورزی ندارند. سوء‌تفاهم‌های زن و شوهری تا به حال بسیاری از زندگی‌ها را از هم پاشیده،‌ شیشه زندگی خیلی‌ها تا به حال به واسطه یک تلنگر شکسته و منم‌ منم زدن‌های زیادی، شریک زندگی را به حاشیه رانده، اما معجزه دوست داشتن را باید باور کرد، دوست‌داشتنی که دو انسان را آنچنان به هم می‌آمیزد که سرنوشت‌شان شبیه هم می‌شود.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: عشق, داستان عاشقانه
بخند،​کودک مهربان
پنجشنبه ۲۳ مرداد۱۳۹۳ ساعت 10:20 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
هرچه وجدان آسوده‌تر، خندیدن آسان‌تر، هرچه مهربان‌تر، زندگی زیباتر. او اینها را خوب فهمیده و از خنده ریسه رفته، آب به چشمانش افتاده و پسرک را هم به خنده آورده.

این معجزه خوشحالی است که به همه سرایت می‌کند، این شعبده مهربانی است که خنده را آسان می‌کند، همه اینها کار خیال راحت و دل بی‌غل و غش است که در این سنگلاخ کوهستان و در جوار خانه‌ای پارچه‌ای کار خودش را می‌کند.

می‌بینید خندیدن و مهربانی کردن چقدر برای بزرگ‌تر‌ها سخت شده، می‌دانید با این‌که خیلی‌ها با این که غرق زرق و برق اند و همه چیز دارند لبخندشان منجمد شده؟ اما داستان این کودک مهربان فرق دارد، او دلش خوش است به مهربانی کردن به بزغاله حنایی‌اش و به آن النگوی بدلی که دور مچ نازک دستش چمبره زده است.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
شریک غمت هستیم، کودک غزه
چهارشنبه ۸ مرداد۱۳۹۳ ساعت 15:35 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

کفش‌هایت زیر آوار خانه‌ات مانده که پابرهنه راه می‌روی؟ تختخوابت زیر سنگینی بمب‌ها له شده که تشک به کول در کوچه‌ها می‌گردی‌؟ مادرت کجاست؟ پدرت را چرا نمی‌بینم؟ دشمن آنها را کشته؟ تو دیدی که آنها جان دادند و ترسیدی. وقتی همه رفتند و تو ماندی تنها؟

حالا میان خرابه‌ها چه می‌کنی؟ می‌دانم، غزه زادگاه توست که این‌گونه به خرابه‌هایش دل سپرده​ای، اما این باریکه امروز جای امنی نیست، این باریکه غم که در سوگ نشسته، قربانگاه هزاران نفر مثل توست، امروز مرگ در کمین توست و آوارگی و اندوه و گرسنگی هم.

اما می‌دانم از غزه دل بریدن کار تو نیست، پس بمان و مقاوم باش تا روزی که شاخه زیتون به دست بگیری و در سایه شیرینی آزادی وطن، طعم تلخ جنگ را فراموش کنی.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
دلم تنگ است برای بی آلایشی
پنجشنبه ۲ مرداد۱۳۹۳ ساعت 17:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
پیراهن مردانه، زیر شلواری و دمپایی؛ با این لباس‌ها اگر در شهر راه بیفتی خیره‌خیره نگاهت می‌کنند پسر، اما جایی که تو نشسته‌ای و خودت را روی زمین پهن کرده‌ای، نه ترکیب دمپایی و پیراهن مردانه خنده‌دار است و نه پوشیدن زیر شلواری گشاد و آزادانه چرخیدن.

فرق شهر و روستا همین است. در روستا می‌شود به دیواری کاهگلی تکیه داد و چشم‌اندازهای باز را کاوید، ولی در شهر نه فرصتی است برای لمیدن و آسودن و نه چشم اندازی برای کاویدن.

شاید بگویی خوش به حالت که در شهر زندگی می‌کنی، خوش به حالت که اتوبان‌های دور و دراز را دیده‌ای و می‌توانی به رستوران‌های ایرانی و فرنگی بروی، اما من می‌گویم خوش به حالت که از هیاهو دوری. در شهر، این تکه پر همهمه کره زمین هیچ خبری نیست.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
پنبه هایت رشته مادر !
جمعه ۲۷ تیر۱۳۹۳ ساعت 11:17 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
فرقی نمی‌کند دست‌ها چقدر چروک خورده باشد، بدن چقدر زحمت کشیده باشد، چین‌های صورت چقدر عمیق شده باشد، کمر تا چه اندازه خمیده باشد؛ مادر همیشه مادر است و زحمتکش. مادرها یک لحظه بیکارنمی مانند، چه در شهر، چه در روستا و چه در سیاه چادر، درست مثل این زن.

او پنبه‌ها را می‌ریسد، شاید به امید بافتن فرشی نو، برای انداختن زیر پا و کنار گذاشتن فرش نخ‌نمای فعلی، شاید هم به امید فروختن فرش دستباف و در آوردن خرج خانه.

خدا کند پنبه‌هایش همه رشته شود و هر چه رشته، در زندگی پنبه نشود. خدا کند این دست‌ها، این چشم‌ها، این حس مادری همیشه برایش بماند و او سرفراز در سیاه‌ چادرش خانمی کند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده