X
تبلیغات
امید و زندگی - داستان و متن آموزنده
 
هدف از اين وبلاگ ايجاد انگيزه،صحيح زندگي كردن براي جوانان با اميد ها و آرزوهاي خود مي باشد.
++++++++++++++++++++
هر كجا زندگي باشد،اميد هم هست..
++++++++++++++++++++
ثروتمندی از ذهن شروع می شود..
++++++++++++++++++++
زشت ترين آدم با اخلاق خوبش زيباست..
++++++++++++++++++++
راستش را بگو اول به خودت بعد به دیگران..
   

جملات الهام بخش برای زندگی (19)
دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 22:25 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


پیش از خواب بیاد آورید خدایی را که خالق میلیاردها کهکشان است و همه جهان فرمانبردار اوست. او خدایی است که در چنین دنیای پهناوری بسادگی قادر است تک تک بندگانش را در این سیاره کوچک ببیند، بفهمد و بشنود و گره از مشکلاتشان بگشاید. او براستی مهربان و بزرگتر است از هر آنچه که ما می اندیشیم. پس به او توکل کنید و بخواهید یاریتان دهد و سختی هایتان را تبدیل به خوشی کند. از همه دل ببرید و فقط به او دل بسپارید و بدانید که او برای شما کفایت میکند و هرگز بی پناه رهایتان نخواهد کرد..



متن کامل در ادامه مطلب..



:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: جملات الهام بخش برای زندگی, جملات الهام بخش
4داستان واقعی از عشق‌های عجیب
دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 14:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


مي‌گویند عشق عقل را فراری مي‌دهد و کسی که به این احساس مبتلا مي‌شود، نه مي‌بیند و نه مي‌شنود. از نگاه عده‌ای حسادت و سرسختی همراه همیشگی عشق است و از نظر گروهی دیگر، عاشق دنیا را از نگاه معشوقش مي‌بیند و جز به خواسته او نفس نمي‌کشد. .



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده، سبک زندگی
:: برچسب‌ها: داستان, عشق, رابطه و ازدواج
گرفتاری بادبادک
یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 10:51 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
در یک روز آفتابی، پسربچه‌ای بادبادک زیبا و رنگارنگ خود را در آسمان به پرواز درآورده بود و با آن بازی می‌کرد. باد خوبی می‌وزید و پسر بچه توانسته بود با هدایت نخ متصل به بادبادک، آن را در ارتفاع بسیار بالایی به پرواز در آورد. او از این که می‌دید بادبادکش در آسمان آبی شناور است، شاد بود و دوستانش با تعجب، مهارت او را تحسین می‌کردند..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: گرفتاری بادبادک
من .. تو و آن سال های دوس داشتنی
جمعه 29 فروردین1393 ساعت 10:30 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
بانوی زیباروی من! روزهای اول ازدواجمان یادت می‌آید؟ سرشارترین لحظه‌های زندگی‌ام بافتن خرمن موهای سیاهت بود. حالا گیسوانت سفید و کم‌پشت و زبر شده است، اما من هنوز دنیا دنیا آن گیسوان درهم و برهم را دوست دارم و بافتن آن سرگرمی شیرین روزهای پیری‌ام شده است؛ درست مثل روزهای اول زندگی‌مان که کمند سیاهش دیوانه‌ام می‌کرد.

دستانت را در دستانم بگذار؛ چقدر نحیف و چروکیده شده‌اند، اما من این دستان خسته را بیشتر دوست دارم، درست مثل روزهای جوانی، وقتی آنها را در دستانم می‌‌فشردم و لطافت وصف‌ناپذیرش قلبم را سرشار ازعشق می‌کرد.

چرا غر می‌زنی بانوی من؟‌ چرا می‌گویی اندامت زیبایی روزهای جوانی را ندارد؟ مگر نمی‌دانی تو برای من هنوز آن بانوی خوش‌اندام و زیبارویی.

صورتت را دوست دارم مثل روزهای جوانی‌ات که با لمس زیبایی وصف‌ناپذیرش، گر می‌گرفتم و از عشق پر می‌شدم.

نگاه کن به قاب عکس روی دیوار. می‌بینی چقدر زیبا بودی؟ اما چرا من حالا حس می‌کنم زیباتر شده‌ای؟ چرا حالا من بیشتر دوستت می‌دارم. تو برایم تا همیشه آن فرشته زیبارو خواهی ماند. تنهایم مگذار بانو.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
ما به هم محتاجیم
جمعه 22 فروردین1393 ساعت 20:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
موجودات عجیبی هستیم! می‌دانی؟ عادتمان داده‌اند دست‌هایمان را محکم روی جیب قلبمان بفشاریم، نکند پرنده نگاهی، پرستوی خیالی، مرغ عشق وسوسه‌ای، رهگذر یا آشنا، دستش را در دلمان فرو برد، خیلی راحت جیبمان را بزند، بعد برود و فکر و خیالمان را هم با خودش ببرد!

به طبیعت نگاه کن؛ دل دنیا که بهاری می‌شود، فقط کافی‌ است روی شاخه‌ای کنارت نشسته باشد، در اوج آسمان، پرت به پرش بخورد، روی خاک یا درون آب از کنار همدیگر رد شوید... تمام است!

من که تصمیم قطعی گرفته‌ام؛ از امروز هرچه ناز داشته باشی، به هر قیمتی که بگویی، می‌خرم. اصلا از امروز دست ‌و دلباز شده‌ام؛ می‌خواهم چوب حراج بزنم به احساسم. می‌خواهم آن را مفت و مجانی بگذارم پشت ویترین، روبه‌روی نگاه همگان. پر پروازت اگر هست، بیا با هم بپریم!



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
شادی همین نزدیکیست
چهارشنبه 20 فروردین1393 ساعت 16:4 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
بسیاری از ما انسان‌ها برای آغاز یک فرآیند جدید در زندگیمان، منتظر فرارسیدن زمانی مناسب هستیم..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
حالا وقت چرتکه انداختن است
پنجشنبه 29 اسفند1392 ساعت 20:27 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

حالا  365 روز سال تموم شد. حالا وقت چرتکه انداختن است. بزودی غوغا و ازدحام آخر سال به یکباره فروکش می‌کند.

دیگرصدای دایره زنگی حاجی‌فیروز به گوشمان نمی‌رسد؛ حالا ماهی‌های قرمز کوچک از تور ماهی‌فروشان رها شده و در تنگ‌های بلور خانه مان آرام گرفته‌اند و فرارسیدن سال نو را انتظار می‌کشند؛ حالا همه‌چیز آماده است برای پا گذاشتن در سال نو و آغاز یک 365 روز دیگر و ما فرصت مناسبی پیدا می‌کنیم تا به دور از هیاهوی کار و پول و درآمد و هزینه، کمی با خودمان خلوت کنیم. حالا وقتش رسیده از خودمان حساب بکشیم و ببینیم در سالی که گذشت با خود و دیگران چه کرده‌ایم؟ از خود بپرسیم چه دل‌هایی را شکستیم، کجا می‌توانستیم به دیگران کمک کنیم، اما دریغ کردیم؟ می‌توانستیم دست افتاده‌ای را بگیریم و نگرفتیم؟ چقدر دروغ گفتیم، به چه میزان تنگ‌چشمی کردیم، به چه کسانی بخل ورزیدیم؛ به کدام همکارمان حسادت کردیم و از موفقیت چه کسانی ناراحت شدیم؟ کجا در تربیت فرزندمان کوتاهی کردیم، در عشق ورزیدن به پدران و مادران سالمندمان کجاها کم گذاشتیم، در برخورد با همسرمان چگونه رفتار کردیم؟ کجا اشکی را درآوردیم و بغضی را ترکاندیم؟ کجا می‌توانستیم مهر بورزیم، اما کینه‌توزی کردیم؟

حالا وقت چرتکه انداختن است.

هیچ‌کس به اندازه خود ما، خودمان را نمی‌شناسد. هیچ‌کس به اندازه خودمان نمی‌داند کدام اخلاق ناپسندمان مثل خوره اول به جان خودمان و بعد به جان دیگران می‌افتد. هیچ‌کس نمی‌داند کجا در ارتباط با خانواده و اقواممان کوتاهی کردیم. باور کنید جای دوری نمی‌رود اگر فقط چند ساعت، با خودمان خلوت کنیم و رفتارمان را در ترازوی نقد خودمان قرار دهیم. تردید نکنید اگر کمی منصف باشیم در کفه ترازوها دست نمی‌بریم و ایرادمان را درک می‌کنیم و در پی تغییر خودمان بر خواهیم آمد.

فراموش نکنیم همه خصلت‌های ما ژنتیکی نیست و آدم‌ها قابل تغییرند. می‌شود خوب بود، مهربان بود و عشق ورزید. می‌توان گذشت و فداکاری کرد، می‌شود انتقاد‌پذیر بود. می‌توان سالی خوب و حالی خوب‌تر داشت.

اگر با خودمان خلوت کنیم و برای خودمان چرتکه بیندازیم. این طوری شاید بتوانیم تکلیفمان را هم با خودمان روشن کنیم و تکلیفمان که روشن شود، خیلی چیزها را هم به دنبال خودش برایمان به ارمغان خواهد آورد که سه موضوعش  اثر بیشتری بر خیلی از امور دیگر زندگیمان خواهد داشت: آرامش، شادی و خوشبختی.

روزگارتان آرام، تعطیلاتتان شاد و دلتان خوش.




:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: حالا وقت چرتکه انداختن است
بهارانه تلخ
چهارشنبه 28 اسفند1392 ساعت 9:24 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
امسال، سال کم‌باران، نشستم کنار تو که حالا فقط نگاهم می‌کنی و لحظه‌های مانده از سال سیاه گذشته را شمردم و شمردم.

امسال که سر شد، انگار یک عمر گذشت و تو که اکنون فقط نگاهم می‌کنی مثل همیشه نبودی. وقتی از بار روزگار ناله می‌کردم دیگر نمی‌آمدی پشتم را بمالی و بگویی: خوب می‌شوی... الان خوب می‌شوی.

امسال تو مثل هر سال نبودی و باری که بر دوشم ماند آنقدر پشتم را شکست که دیگر حتی با نوازش فرشته‌ها هم خوب نمی‌شوم. دیگر خوب نمی‌شوم. نه... نه وقتی تو فقط نگاهم می‌کنی....

سال دارد تمام می‌شود و من بی‌این‌که بوی خوش غذای تو درخانه پیچیده باشد یا هوای آخر سال، به عطر از مکه آورده‌ات آغشته باشد؛ غریبی انتهای کوچه بن‌بست عمرم را بو می‌کشم که بوی مرگ می‌دهد و تنهایی و تنها دل خوشی‌ام در تحویل این سال، گیسوان مشکی سال‌های دور تو است که بسته بودمش به نواری ابریشمی و اکنون زیر عکس ساکتت که فقط نگاهم می‌کند به یادم می‌آورد که چقدر از من و تو گذشته است.

چقدر از سال‌های سال، بهارهای بهار و دورهای دور عمرمان گذشته است و وقتی این طره سیاه عطرآگین موهایت را کنار موهای خودم می‌گذارم آه می‌کشم.

عزیزم چقدر دوری از من و چقدر من از خودم دور شده‌ام. انگار جایی خودم را گم کرده‌ام و تمام جوانی‌ام را و تمام خاطرات شیرینم را.

خدایا کمک کن که به خاطر بیاورم و از یاد ببرم. کمک کن تمام بهارهای شیرین را که با عزیزم به سر برده‌ام، امسال مرور کنم و لحظه‌های وداع با او را که مستولی شده‌اند بر نبض و قلب من، از یاد ببرم.

کمک کن به یاد شیرینم کمی شیرین باشم و این تلخی که با من عجین شده است، حتی به احترام کودکان نو رسته طبیعت و قدم نو رسیده بهار هم که شده دست از سرم بردارد.

خدایا در آستانه این تحول، حال مشوش مرا هم متحول کن و کمک کن تا آنچه بر من می‌رود بپذیرم و غمی را که راه گلویم را بسته است چون دارویی ناگزیر فرو دهم تا اندکی از این بغض نفسگیر بکاهم.

خدایا مرا با این قاب غمگین که تنها نگاهم می‌کند تنها نگذار. دست نوازشت را بر قلب خسته‌ام بگذار تا التیام یابد و لحظه‌ای بگذار بیاسایم.

بگذار بیاسایم که من نیز از سوگی جانکاه خسته‌ام. بگذار این سال برود و سال دیگر برایم روشنی و نور بیاورد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
بمان و بخند
شنبه 24 اسفند1392 ساعت 21:52 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
از هر طرف که باد بیاید برگ‌های من می‌ریزد و پرندگان نارس از سرشاخه‌هایم ​ سقوط می‌کنند روی سیاهی آسفالت، روی سنگفرش‌هایی که ردپای هیچ عابری را به یادگار ندارد.

از هر کجای آسمان که ابری ببارد، شانه‌های من خیس می‌شود، اشک‌های من راه می‌افتد روی گونه‌هایی که این روزها پاییزی‌اند.

من چیزی ندارم که با رفتنت از دست بدهم. قبل از تو سیب‌هایم را در کالی چیده‌اند و سبزه‌هایم را لگدمال کرده‌اند. قبل از تو روزهایم غروب را تجربه کرده بودند و خورشیدم سر بر شانه‌های تنهاترین کوه به زانو درآمده بود.

فکر می‌کردم تو با بهار که بیایی جوانه خواهم زد، شکوفا خواهم شد و تا اردیبهشت لی‌لی‌کنان خواهم رفت. فکر می‌کردم در سایه تو می‌توانم اردیبهشتی باشم و نمازهای قضا شده‌ام را بجا بیارم.

فکر می‌کردم این سالی که در کنار تو سبزه گره زده‌ام زمستان نخواهد داشت و تمام روزهایم آفتابی خواهد ماند، اما انگار سال، سال است چه در کنار تو باشم چه نباشم. اما انگار قرار است تمام ابرهای سال بر شانه‌های من ببارند و تمام برف‌های زمستان قرار است بر موهای من ببارد.

فرقی نمی‌کند، کدام روز از کدام گوشه با کدام گوشه چشمت آسمان را شروع می‌کنی. فرقی نمی‌کند در کدام روز سال به تماشای آفتاب می‌ایستی و در کدام لحظه از تاریخ تولد دوباره خودت را جشن خواهی گرفت.

امروز دیگر فرقی نمی‌کند گوشه شالت مسیر کدام نسیم بهاری را نشان می‌دهد و باد در کدام چین پیراهنت راه گم می‌کند و بهار با کدام گل پیراهنت با مردم لبخند می‌زند. فقط بمان و بخند.

فقط بمان و بخند تا جهان تمام روزهایش را بهار ببیند تا باد از سرگردانی نجات پیدا کرده و گردباد مسیر خانه‌اش را بدرستی طی کند.

فقط بخند و بمان. بگذار هیچ پرنده‌ای بی‌آشیانه و هیچ درختی بی‌برگ نماند. بگذار آسمان همچنان آبی و درخت همچنان پرنده‌زار باشد.

فقط بخند و بمان، بگذار کسی در آن سوی جهان غریبی را حس نکند، چرا که غریب کسی نیست که کسی را نمی‌شناسد، بلکه کسی است که کسانش فراموشش کرده‌اند. غریب کسی است که در خانه و لباس خودش تنهاست و دیگران با چشم‌های خود تلاش می‌کنند او را ببینند.

مهم این است که باشی، که بمانی، که بخندی. چرا که زندگی فقط با تو زیباست و جهان فقط در سایه چشم‌های تو نفس می‌کشد. باور کن این روزها همه چیز مرتب است، جز چشم‌های تو که نامرتب جهان را نگاه می‌کنند.


نویسنده:علی بارانی



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
سیب
شنبه 24 اسفند1392 ساعت 15:3 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
«لبخند تو را چند صباحی‌ست ندیدم/ یک بار دگر خانه‌ات آباد، بگو سیب» این را من می‌گویم، حالا تو لبخند می‌‌باری، شیرینی شفافی در مویرگ‌های زمین می‌دود، مردم لباس‌های تازه‌شان را می‌پوشند. کبوتران آسمان را شروع می‌کنند و پرستوها از نیمه‌های راه بازمی‌گردند تا در لابه‌لای انگشتان نیایشت لانه بسازند، تخم بگذارند و جوجه‌هایشان را به آسمان بفرستند.

ای سیب سرخ چرخ‌زنان در مسیر رود/ یک شهر تا به من برسی عاشقت شده‌ست» این را تو می‌خوانی و به سیبی که از دست‌هایم تا‌آسمان دویده است، نگاه می‌کنی. سیب می‌چرخد و می‌چرخد، می‌رود و می‌آید، آسمان با تمام وجود به استقبال سیب آمده است، اما جاذبه زمین آغوش آسمان را خالی می‌گذارد. سیب برمی‌گردد، می‌نشیند در‌دست‌های من.

حالا دو تایی می‌خوانیم «در آسمان سیب سرخی یک عده دیدند آن شب/ آن شب که بر چهره ماه خون شهیدی شتک زد» حالا هر دو بغض می‌کنیم، هر دو خجالت‌زده می‌شویم، این بار من زمزمه می‌کنم:

«هر جمعه می‌روم به ملاقات لاله‌ها/ البته در دو سه قدمی سرخ می‌شوم» تو لبخند می‌زنی، من سر در گریبان می‌شوم و اشک‌هایم را از تو می‌دزدم.

حالا شاعرانگی تو بیشتر گل می‌کند، در چشم‌هایم می‌ایستی و با تمام زبانت می‌گویی: «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه» من برای این‌که کم نیاورم، «هشت کتاب» باز می‌کنم، حالا: «نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد/ چه سیب‌های قشنگی!/ حیات نشئه تنهایی است/ و میزبان پرسید/ قشنگ یعنی چه؟» تو می‌خواهی کیش و ماتم کنی. لبخند می‌باری، رندانه و با حلاوت تلاوت می‌کنی: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال/ و عشق، تنها عشق/ ترا به گرمی یک سیب می‌کند مانوس.»

تو این بار دو قدم جلوتر می‌آیی، می‌خوانی یادت هست: «که در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟»

من چرخی می‌زنم، چشم در آسمان می‌چرخانم، به خورشید خیره می‌شوم و داد می‌زنم: «ای سبدهاتان پرخواب!/ سیب آوردم سیب/ سیب سرخ خورشید»

نمی‌دانم سیب بازی ما تا کی ادامه داشت فقط یادم می‌آید که تو به سیبی که در آسمان چرخ می‌زد، برای بار چندم، نمی‌دانم، نگاه کردی و برای «رو کم‌کنی» من خواندی: «زندگانی سیبی است. گاز باید با پوست» من به دست‌های بارآور و حرف‌های زلال تو فکر می‌کنم و حالا در چشم‌های تو می‌خوانم: درست است عزیزم «زندگی خالی نیست، مهربانی هست/ سیب هست، ایمان هست...» حالا تو می‌خندی، من سکوت کرده‌ام و سیب برای بار چندم در آسمان چرخ می‌زند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: سیب
جملات الهام بخش برای زندگی (18)
جمعه 23 اسفند1392 ساعت 22:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


لطفاً اگر می بینید کسی در حال پیشرفت است، چه مادی، چه شغلی یا چه در هر زمینه دیگر، بجای حسد ورزیدن و سنگ اندازی کردن، تحسینش کنید و بکوشید شما هم نقشی در رسیدن به اهدافش داشته باشید. اینگونه معنای انسانیت را به حد کمال می رسانید. افکار والا داشته باشید. همواره نیروهای نامرئی وجود دارند که آماده اند از رویای شما حمایت کنند و به آنها شکل واقعیت بدهند..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: جملات الهام بخش برای زندگی, جملات الهام بخش
دنیای ماهی ها
جمعه 16 اسفند1392 ساعت 15:32 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
ایستاده‌ام روبه‌روی دریا و حقارت چشم‌هایم را اشک می‌ریزم. دریا قدم‌آهسته با نام موج تا ساحل می‌آید، پشیمان می‌شود و برمی‌گردد، می‌رود تا آنجا که همه چیز آرام و آبی‌ است. دوباره دوان‌دوان خودش را می‌رساند به نوک کفش‌هایم که حالا شق و رق رو به دریا ایستاده‌ام در حالی که جنگل پشت‌سرم خمیازه می‌کشد در هجوم باد.

نهنگ‌هایی را به یاد می‌آورم که دریا عرصه را بر آنها تنگ کرده و تن سپرده بودند به شن‌‌های گرم ساحل تا آبشش‌هایشان را فراموش کنند، تا زندگی را به کام خودشان تلخ کنند، تا در تماشای آفتاب بمیرند.

حالا به دنیای شیشه‌ای ماهی‌های قرمز فکر می‌کنم. حالا دلم می‌افتد روی سنگفرش خیابان ناصرخسرو، روی پیاده‌روهای سنگی خیابان ولی‌عصر، زیر پای عابرانی که این روزها فقط بلدند نوک کفش‌هایشان را نگاه کنند و از بام تا شام با کارت عابربانک شخصیت‌شان را ورق بزنند.

به دنیای شیشه‌ای ماهی‌ها که فکر می‌کنم، دلم می‌گیرد، سلول‌هایم منقبض می‌شوند و باران تندی روی جانم می‌ریزد. از خودم می‌دوم تا نفس‌نفس‌زدن‌‌های ماهی ‌قرمز در پلاستیک کوچک در دستان دخترکی شش ساله با کفش‌های قرمز و دامن سفید.

از خودم می‌دوم تا جنازه‌ای که روی دست آب باد کرده است، با لب​هایی که فراموش کرده‌اندبخندند. ناخودآگاه آهوانی مرده در چشم‌هایم جان می‌گیرند، می​رمند تا صخره‌ها را به بازی بکشانند، تا بار دیگر سلسله جبال البرز نفس بکشد و جنگل‌های بلوط دامنه‌های زاگرس در آغوش باد آواز بخوانند.

حالا یادم می‌آید روزی تنگ شیشه‌ای ماهی قرمز پسرم، از پل عابر پیاده با سر افتاد روی سیاهی آسفالت خیابان میرداماد. مردم سکوت کردند، چراغ‌ها قرمز شدند، ماشین‌ها گوش به فرمان ترمز شدند، اما درختان همچنان ایستاده آواز سبز خواندند و عین خیالشان نبود.

سیل هیاهو خیابان را برداشت روی سرش. ماهی‌ها در نبود آب به رقص مرگ تن دادند، درختان فقط تماشا شدند. مردم لب گزیدند، پسرم به گریه افتاد من... بگذریم.

ماهی‌ها چه دنیای زلالی دارند، چه دنیای عریانی، چه دنیای در حال شکستنی!

حالا دلم برای ماهی می‌سوزد. حالا دلم برای خودم تنگ شده است.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
بوی بهار می آید
چهارشنبه 14 اسفند1392 ساعت 20:55 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
به خیابان می‌ریزم از انبوه تنهایی خودم. به خیابان می‌آیم از ازدحام دیوارهایی که حس می‌کنم این روزها با هم مهربان‌تر و نزدیک‌تر شده‌اند به هم. از هجوم بی‌امان این سقفی که انگار تا فرق سرم کوتاه است..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: بوی بهار می آبد
بیا به تماشای یکدیگر بایستیم
جمعه 9 اسفند1392 ساعت 23:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

تا سایه‌هایمان بلندتر نشده است، تا روز به دیدن ما خرسند است، بیا به تماشای آفتابی بایستیم که از سینه هردومان طلوع می‌کند. به تماشای آفتابی که از چشم‌هایمان می‌تراود و می‌رود تا فردا‌هایی که انتظارش موهایمان را گرگ و میش کرد. بیا به چشم‌هایمان اعتماد کنیم، به نگاه‌هایمان که آفتابگردان‌هایی سر به زیرند.

خوب که فکر می‌کنم، می‌بینیم «نسیم آمدی اگرچه، گردباد می‌روی» و این شیوه تو نبوده و نیست، چرا چون بی‌تو مثل کاغذ بادی در مسیر چشم‌های هراسان کودکان، فراز و فرودی جاهلانه خواهم داشت.

بیا تا باهم بدویم، نه از هم. بیا دست‌هایمان را که تازه از آسمان آمده‌اند و بوی «ربنا» می‌دهند، در آستان دل‌هایمان جشن بگیریم.

باور کن من هم خسته‌ام. خسته از لبخندهای اجباری، خسته از بهانه‌های تکراری، خسته از نگاه‌هایی که نیامده می‌روند، خسته از حرف‌هایی که «نا» ندارند و بوی نان می‌دهند. حرف‌هایی که حرف دلمان نیست. حرف‌هایی که نمی‌توانیم باور کنیم. بیا تا به پای هم بدویم، به پای هم بریزیم، برای هم بباریم، برای هم ترانه‌ای تازه‌تر بشویم و در خلوتمان همدیگر را زمزمه کنیم.

درست است عده‌ای می‌گویند، گاهی باید خودمان را برداریم و برویم تا قدرمان را بهتر بدانند. درست است که گفته‌اند «دلاخوکن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد» ولی ما که فقط به حرف دلمان گوش می‌کنیم و قرار است به حرف‌های دیگران احترام بگذاریم و اعتنا نکنیم، ولی ما که فقط با حرف‌های هم زنده‌ایم و با نگاه‌های هم دنیا را رصد می‌کنیم و از منقار هم دانه برمی‌چینیم.

ما پرندگانی هستیم که تازه از فتح آسمان آمده‌ایم و دانه‌ای داممان شده است. در جایی خواندم «بنده آنی که در بند آنی، آزادی در بی‌آرزویی است»، اما من نمی‌توانم تو را آرزو نکنم چون برای تو از آبی آسمان به خاکستری خاک آمده‌ام.

پرنده باش، ولی متین و مهربان. درست مثل روزهایی که می‌گفتی خورشید با چشم‌های تو بالا می‌آید و تو نمی‌دانی حرف‌های تو هنوز هم می‌تواند یک زمستان دلم را گرم کند. همه چیز خوب پیش می‌رفت. ناگهان بزرگ شدیم و همه چیز به هم ریخت.

«دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک‌/‌ نازنینا تو چرا بی‌خبر از ما شده‌ای»

امروز در تمام ثانیه‌هایم باران می‌بارد و تو هر بار می‌گویی چرا چترت را برنداشته‌ای و نمی‌خواهی بدانی که این هوا تو را می‌خواهد، نه چتر را.

باور دارم ما پرندگانی آسمانی هستیم، ولی امروز می‌بینم آنقدرها هم که می‌گفتند زمین بد نیست. البته به شرطها و شروط‌ها.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
صدای متواضع
پنجشنبه 8 اسفند1392 ساعت 22:50 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
باران واژه‌ها می‌بارد. حالا کلمات گول و گنگم کلیم شده‌اند. جان گرفته‌اند، از سر و کول هم بالا می‌روند. من سکوت کرده‌ام در ازدحام این همه کلمات محترم و مقدس، حالا یکی‌یکی کلماتم را با اشاره انگشت تلاوت می‌کنم، به بهشت می‌رسم، حلاوت خاصی زبانم را در بر می‌گیرد. صدای گرم تو ناگهان در فضا می‌پیچد: «پسرم بخند تا زندگی با تو بخندد.»

حالا به احترام تو آفتابی می‌شوم، برمی‌خیزم، می‌ایستم، یقه پیراهنم را مرتب می‌کنم. دستی به موهایم می‌کشم، لبخند می‌زنم. انگار بهشت با پریانی پرده‌نشین در تک‌تک سلول‌هایم جریان می‌‌یابد.

حالا دو رکعت از خودم فاصله گرفته‌ام، حالا به خدا دوپله نزدیک‌تر شده‌ام، پرندگان را می‌بینم که پایین‌تر از کفش‌هایم به رصد خورشید ایستاده‌اند، دوباره صدای تو در فضا می‌پیچد: «پسرم...».

خوب که نگاه می‌کنم باران مهربانی جهان را به خودش مشغول کرده است. کم‌کم کلمات الکنم متوازن می‌شوند، متواضع می‌شوند، با تمام وجود به نیایش می‌ایستم که: «سرود زمزم و کوثر نبوده است و نباشد ‌/‌ به دلنشینی آهنگ لای‌لای‌ تو مادر»

به واژه مادر که می‌رسم دهانم شیرین می‌شود، پژواک کلمه «مادر» دایره در دایره فضا را پر می‌کند، پرندگان در آن سوی آسمان لحظه پرواز را فراموش می‌کنند، اما خورشید بیشتر لبخند می‌زند و زمین بیشتر دلگرم می‌شود.

دوباره صدای تو می‌آید، صدای تو. با خودم زمزمه می‌کنم: «صدای تو گرم است‌/‌ صدای تو خوب است‌/‌ صدای تو زیباست‌/‌ صدای تو مادر! ‌/‌ صدای صداهاست»

حالا کسی می‌گوید باید برویم. کسی که مثل هیچ ‌کس نیست،‌ کسی که در درونم فریاد می‌شود و من را از خودم دور می‌کند و می‌برد تا گل‌های
رنگ و رورفته چارقد مادرم، تا بهار کهنسالی که در چادر نمازش تمام سال را سبز کرده بود. تا دلش که سجاده‌ای همیشه پهن و رو به قبله بود.

باید بروم. این را دلم می‌گوید که حالا بیشتر از همیشه مادرم را می‌خواهد. دوباره زمزمه می‌کنم: «سفر نکرده، نخواند نگاه ملتمست را‌/‌ اسیر حادثه داند، خدا خدای تو مادر»



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: صدای متواضع
همیشه بخند
شنبه 3 اسفند1392 ساعت 14:41 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
به تماشا آمده‌ای با تمام چشم‌های بومی خودت، با هراسناکی شریفی که از چهر‌ه‌ات می‌تراود، با نگاهی بلند که درگیرودار بدرقه و استقبال مردد است.

به تماشا آمده‌ای با نگاهی که هر روز می‌دود تا افق‌هایی که قلمرو خورشید است. می‌گسترد بر رد بال کبوترانی که مسیر پروازشان از خاک تا افلاک است و می‌رود به موازات چشم‌های مردمی که نیامده، می‌روند.

به تماشا آمده‌ای با دلی که خاستگاه خداوند است،‌ با جانی شیفته و شبنم زده که‌ آرامش قبل از توفانش را مدیون درخشش ستارگانی است که بر شانه‌های ستبر البرز می‌بارند.

به تماشا آمده‌ای با چشم‌هایی که از دلت شروع می‌شود و می‌رود تا آنجا که خود بارانی بی‌شائبه دارد. درست است که «چشم مخصوص تماشاست» ولی «اگر بگذارند.» درست است که لبخند خلاصه بهشت است و نگاه شریف‌ترین فرشی است که برای دوستان پهن می‌کنیم، اما تو که در آستانه زندگی ایستاده‌ای و هراسناکی شریفی در چشم‌هایت لبخند می‌زند، هنوز راه نیامده بسیاری داری، هنوز فصل‌های بهارت در راهند، هنوز نسیم سحرگاهان گیسوان پریشانت را شانه نکرده است و این یعنی فرداهای تو بسیارند.

تو می‌دانی ناله یک نی، نیستان را به آتش می‌کشد. از این رو با لبخندی پایان‌بندی زمستان را جشن می‌گیری.

تو می‌دانی نگاه تو بارانی است که می‌تواند تمام زمین را به خود مشغول کند و از این رو «زلف آشفته» به تماشای جهان ایستاده‌ای. جهانی که در نگاهت کوچک‌تر از دانه‌‌ای در دهان موری است.

گاهی به زبانم می‌آید آرام برایت زمزمه کنم که: نگاهت را نگهدار ای گل من، اما باز به خودم نهیب می‌زنم که نمی‌توانی در مقابل این سیل سترگ بایستی. نمی‌‌توانی نور را قفس‌نشین کنی، نمی‌توانی آب را گره‌بزنی، همان‌گونه که نمی‌توان هیچ پرنده‌ای را پشت سیم‌های خاردار نگه‌داشت.

پس نگاه کن، تا دنیا‌‌ آرامش از دست‌رفته‌اش را بازیابد، تا‌ آبهای رفته به جوی‌هایی که می‌شناسیم‌شان بازگردد، تا زمین در نگاه لیلایی‌ات مجنون‌وار آنقدر بچرخد که دیوانه شود.

پس همیشه ​بخند، تا خدا در زمین قدم بزند. تا بهار برگردد به سرشاخه‌های زمستانی چنارها، تا پرندگان لانه بسازند درلا‌به‌لای برگ‌های اقاقی‌ها. چرا که «خنده یک گل زمستان را به آتش می‌کشد.»‌



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
زندگی زیباست
پنجشنبه 1 اسفند1392 ساعت 21:44 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
«آن قدر هم که فکر می‌کردیم/ زندگی ساده نیست ای مردم»، این گونه که درختان در باد ناله می‌کنند، این گونه که زمین دامن سرما گسترده است، این گونه که کوه پیشانی چروک کرده و با کلمات سنگی با «مرالان » حرف می‌زند، فردا باید باران ببارد..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: زندگی زیباست
فردای تو آفتابیست
یکشنبه 27 بهمن1392 ساعت 20:49 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
سکوت کرده‌ای با چشم‌هایی که مثنوی‌های ناسروده من‌اند. با نگاهی که می‌دود در تک‌تک سلول‌هایم. با خدایی که در دلت قدم می‌زند. حالا دست در دست نسیم می‌دوی تا ته دشت. حالا دلت با خودت برادر است. حالا پرواز چیز قشنگی است..





متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
روزی تو می آیی
شنبه 26 بهمن1392 ساعت 18:26 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
تو نیستی، زیر پای خورشید خالی شده است. سه روز است خورشید از هیچ آسمانی سر بالا نیاورده است. تو نیستی، باران زمین را به خود مشغول کرده است. آن روز سوگ، سرودم‌ این بود: «می‌روی و گریه می‌آید مرا‌/‌ اندکی بنشین که باران بگذرد​» برایت نوشتم: «می‌روی و شهری را می‌کشی به دنبالت» ولی رفتی. تنهایی سایه سنگینش را گسترده روی چاردیواری دلم که روزی با هم ساخته بودیم..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
زمستان مان تمام می شود
یکشنبه 20 بهمن1392 ساعت 19:52 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
باران بند نمی‌آید، برف بند نمی‌آید، آسمان همچنان با لهجه‌ای سپید حرف می‌زند.

باد نمی‌ایستد، اما مردم نمی‌دانند این بادی که پشت هیچ سیم‌خارداری توقف نمی‌کند، از هر طرف که بوزد، برگ‌های مرا با خود خواهد برد.

اما حالا تو، زن زلالی که دست‌هایت را تلاوت کرده‌ام، که تنها به قبله دلت یومیه می‌گذاری و سرانگشتان نیایشت تازه از آسمان بازگشته است، دوشادوش من، به جنگ جهان ایستاده‌ای تا حالا که سیل نبردها آدم‌ها را با خود برده است، آدمک بسازیم.

حالا ما بر فراز قله‌ای که فراموش کرده​ آن سوتر، شهر نفس‌تنگی گرفته است، آدمک می‌سازیم تا در نبود آدم‌ها تنها نمانیم.

حالا تو، حرف می‌زنی/ آسمان پرنده‌زار می‌شود/ چون نسیم می‌وزی/ چار فصل زندگی بهار می‌شود/ خنده می‌کنی/ دلم دچار می‌شود/ آسمان روی شانه تو می‌وزد/ ابر بی‌قرار می‌شود/ بوسه‌ای بخند آدمک/ زندگی به خنده تو فکر می‌کند/ شرمسار می‌شود.

حالا صبح است، درختان سینه پهلو گرفته‌اند، سرفه کلمات امانم نمی‌دهد، واژه‌ها از سر و کول هم بالا می‌روند، باز هم به حرف‌های کاغذی پناه می‌برم و از خانه می‌زنیم بیرون.

آسمان برف بالا آورده است زمین آدم. روزنامه‌ها سکوت کرده‌اند، آگهی‌ها به چشم‌های مسافران هجوم آورده‌اند، صفحه حوادث خلوت است ولی برف همچنان می‌بارد.

صبح است، آرام در گوشت زمزمه می‌کنم: زمستان تمام شد و تو نتوانستی آدم برفی‌مان را تمام کنی. هویج عصرانه‌مان دماغ قشنگی بود ولی یادت رفته که آدم برفی با شال گردن قرمز و دو تکه زغال تمام می‌شود.

حالا لب‌هایت را به یاد می‌آوری، لبخند می‌باری، دی و بهمن سپری می‌شوند، آفتاب می‌رود تا وسط آسمان. حالا سایه‌ام کم‌کم دراز می‌شود. آدم برفی با نگاه آفتاب ، قطره قطره با رودخانه به دریا می‌ریزد. تو همچنان لبخند می‌‌زنی،‌ کبوتران رفته بازمی‌گردند و لانه می‌سازند در زیر پلک‌هایت تا آزادی را به چشم خود ببینی.

حالا من از زبان آدم‌برفی در گوشت زمزمه می‌کنم: زمستان دارد تمام می‌شود/ سال آینده حتما برف بیشتری می‌بارد/ آن وقت مرا دوباره بساز/کسی چه می‌داند/ شاید سال آینده یادت بود/ آدم‌برفی با زغال نه/ با هویج نه/ با شال گردن قرمز تمام می‌شود.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
به خانه خودت آمدی
شنبه 19 بهمن1392 ساعت 11:39 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
تو اول آمده‌ای یا باران؟ نمی‌دانم. فقط می‌بینم هوا معطر شده است، حیات می‌دود در رگ‌های چنارهای سالخورده، خیابان‌ها راه افتاده‌اند، چراغ‌ها سبز شده‌اند، مردم لب‌هایشان را به یادآورده‌اند، حالا دهان شهرشیرین شده است.

«از راه می‌رسی، گل مریم می‌آورم/ لبخند می‌زنی تو و من، کم می‌آورم» از راه می‌رسی، آسمان در سرشاخه‌های بیدهای مجنون راه می‌رود، بهار می​دود در گل‌های پیراهن دختر بچه‌ همسایه‌مان من جوان می‌شوم، جهان را با مشت می‌کوبم. حالا کسی آن سوی دیوار چین، آن سوی دیوار برلین، آن سوی قله برف‌پوش دماوند صدای شکستن استخوان‌هایم را به پایت می‌شنود. حالا باران می‌بارد در دشت، باران می‌بارد برشانه‌های سنگی کوهستان. حالا «گل‌ها همه آفتابگردانند.»
از راه می‌رسی با لبخندی که با خودت از بهشت آورده‌ای. حالا قند آب می‌شود در دل درختانی که از خود تا خدا دویده‌اند با سرشاخه‌هایی که به حریم‌ خورشید نفوذ کرده‌اند.

حالا من به خودم می‌بالم. چرا که می‌بینم دل‌هایمان، زخم‌هایمان، زندگی‌مان را به اشتراک نشسته‌ایم در سایه خورشیدی که از سینه‌مان طلوع کرده است. حالا بهشتی از لب‌هایت جریان می‌یابد، حالا کلماتت شمرده شمرده تلاوت می‌شوند، حالا حلاوت مخصوصی دارد واژگانت، حالا پریان پرده‌نشین از پنجره حیات سربیرون آورده و نگاهت را از برمی‌کنند.

حالا تو به خانه خودت بازگشته‌ای و گل‌های پیراهنت تابستان را با خود به خانه‌ای آورده است که پنج فصل سال را در زمستان سپری کرده  بود.

حالا چهار فصل سال در گل‌های پیراهنت لبخند می‌زند با پروانه‌هایی که بودن زمین را به بازی گرفته‌اند، می‌روند و می‌آیند، می‌چرخند و می‌چرخند برخلاف عقربه‌های تمام ساعت‌های جهان، می‌چرخند برخلاف جهت حرکت زمین تا دنیایمان زیباتر گردد.

تو به خانه‌ات آمده‌ای و من به خودم می‌بالم چراکه «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند» و خورشیدی که جهانمان انتظارش را می‌کشید نوبر لب‌های توست. تا حکومت شب اختتامیه‌اش را جشن بگیرد و برود تا آنجا که صفحات تاریخ به سیاهی می‌نشیند.

تو به خانه‌ات آمده‌ای. دیوارهای خانه لبخند می‌زنند، پنجره‌ها رو به آفتاب باز می‌شوند، حالا هوای تازه می‌خورد به روح کسل‌مان که از فراق هم چروک شده بود.

تو به خانه‌ آمده‌ای و من باز هم زمزمه می‌کنم: «از راه می‌رسی گل مریم می‌آورم / لبخند می‌زنی...»



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
برف باریده است
شنبه 12 بهمن1392 ساعت 16:24 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
برف باریده است. بار دیگر آسمان در زمین قدم زده است و درختان لباس عروس پوشیده و پیش روی زمستان تمام قد ایستاده‌اند.

برف باریده است. کسی شاعری‌اش گل کرده و زیر لب زمزمه می‌کند: «بر لحاف فلک افتاده شکاف/ پنبه می‌بارد از این کهنه‌ لحاف.»

برف باریده و آفتاب آهسته آهسته گرمی‌اش را به رخ زمین می‌کشد و در دل کرت‌ها، در جان تشنه جویبارها قند آب می‌شود و زمین بار دیگر ایمان می‌آورد که: «و اگر برف نبود...».

برف با تمام وجود روی زمین نشسته است. مردم انگار در ازدحام دم و دود تازه یادشان می‌آید که: «باید از همهمه آهن و سیمان بروند/ باید از این همه انسان شتابان بروند.»

باید دل بکنند از این خیابان‌های موازی، جدول‌های موازی، پیاده‌روهای موازی، مانتوها و پالتوهای موازی، بروند تا آنجا که سپیدی چشم را می‌زند. برف باریده است «باید از خود بدویم تا سر کوه بلند/ تا ته دره و دشت/ تا درختی که به تماشای کلاغ ایستاده است/ باید از خود بدویم/ تا لب چشمه و رود/ تا افق‌های کبود/ تا هر آن قصه که آغاز شده است/ با یکی بود و نبود/ باید از خود بدویم... .

برف باریده است و بار دیگر آسمان گشاده‌دستی‌اش را به رخ زمین می‌کشد و به یاد مردم می‌آورد که دو قدم از خودشان بیرون بزنند، بروند تا آنجا که دشت عروسی سپیدپوش است، در مقابل نگاه همیشه گرم خورشید و آرام آرام برف‌ها آب می‌شوند تا زمین بارور گردد در بهار، در تابستان، در پاییز نیز.

اما من همچنان جهان را به بازی می‌گیرم ، کودکانه باد را به بازی می‌گیرم. انگار کودک درونم بر مرد چروک‌شده بیرونی‌ام غلبه کرده است. هر چند بارها زیرلب نجوا کرده‌ام: «روزهای نی‌ سواری یاد باد‌/‌ عکس‌های یادگاری یاد باد» اما همچنان در آستانه گردباد ایستاده‌ام، باد گره می‌زنم و ‌آب در هاون می‌کوبم. البته اینها را کسی می‌گوید که در آغاز خودش نشسته است و فکر می‌کند هنوز هم دو، دو تا چهار تا می‌شود و اگر آب سر بالا برود قورباغه باز هم ابوعطا خواهد خواند.

اما من باور دارم. باید از خود بدویم، چه آسمان در زمین قدم بزند چه نه. باور دارم. باید از خودمان برویم؛ چرا که رفتن مقدمه رسیدن است، هر چند شاید رسیدن مقصد نباشد. ولی فعلا مقصود ماست.


نویسنده:علی بارانی



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
سکوت پرواز
شنبه 5 بهمن1392 ساعت 22:46 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
برف باریده است، آسمان در زمین قدم می‌زند، زمین خاکستری عروسی سپیدپوش است که آبستن هزار بهار شکوفا شده است..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
زندگی به ما نیاز دارد
جمعه 4 بهمن1392 ساعت 16:30 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
«باید به دست‌های هم ایمان بیاوریم» پیش از آن که کینه فراگیر شود و ابرهای تردید، آسمان دلمان را تیره و تار کنند. این را من می‌گویم که این روزها حس می‌کنم به دلم نزدیک‌ترم و هر روز، هزار رکعت باران می‌خوانم..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: زندگی به ما نیاز دارد
جملات الهام بخش برای زندگی (17)
پنجشنبه 3 بهمن1392 ساعت 22:41 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. برخی پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی شوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند. سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع و لایق باشد که بتواند از درخت بالا بیاید. .

متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: جملات الهام بخش برای زندگی, جملات الهام بخش
جدیدترین پیامک های عاشقانه و اس ام اس های زیبا
دوشنبه 30 دی1392 ساعت 21:14 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
http://s1.picofile.com/file/7631625806/smsLove.jpg

بهار من تویی
حالا چه فرقی می‌کند تقویم روی میز
اگر پایان پاییز است، آغاز زمستان است،
یا هر چـیز.

¤.♥.¤.♥.¤.♥.¤

لبخندت …
دنیایم را تغییر میدهد
کافیست بخندی تا ببینی
چگونه در سردترین فصل سال
گل از گلم می شکفد

¤.♥.¤.♥.¤.♥.¤

برای من
تنها با یک گل
بهار می شود
گل روی تو … !

¤.♥.¤.♥.¤.♥.¤



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
:: برچسب‌ها: اس ام اس زیبا و رمانتیک اس ام اس های زیبا اس ام اس
به خانه برمی گردی
جمعه 27 دی1392 ساعت 23:37 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
زمستان در کوچه قدم می‌زند یا تو؟ مهم نیست، مهم این است که الان زمستان آمده و نشسته روی دیوارهای کوچه ما که تا آسمان هفتم بلند است. آمده و نشسته روی شاخه‌های عریان چنارهای تهران، روی سرشاخه‌های ترد بیدهایی که در فراق بهار مجنون شده‌اند.

زمستان آمده نشسته روی آسفالت کوچه پس‌کوچه‌های ده ما که دری به خانه خورشید دارند. کوچه‌هایی کج و معوج با خانه‌هایی که قبله همه‌شان راست است، برخلاف شهر که تمام کوچه‌ها، خیابان‌ها، جدول‌ها و پیاده‌روها راست است، ولی قبله‌ای کج دارند.

زمستان آمده است تا آسمان در زمین قدم بزند، تا بال‌های پرندگان به سکوت برسد، تا آتش مهربان‌تر بسوزد و ما با دست‌هایی پر به خانه برگردیم. زمستان به کوچه ریخته است و پرندگان فوج فوج از آسمان به زمین می‌آیند که از لب‌های تو برکت بچینند، از دست‌های تو نیایش و با چشم‌های تو رصد کنند زمینی را که این روزها برای منقار کبوتران سپید هم بخیل شده است.

تو اما به کوچه آمده‌ای با دست‌هایی که مال خودت نیست و قدم‌هایی که به خانه برمی‌گردد تا در کنار آنهایی که دلشان به نگاهت گرم است
چله چله زمستان را با لبخندی پشت‌سر بگذاری و از خودت بدوی تا دست‌های کوچکی که هنوز به طعم دعا قد نمی‌دهند.

تو و زمستان به خیابان آمده‌اید. به خیابانی که تمام دلگرمی‌‌اش به قدم‌های توست، تمام پشت‌گرمی‌اش به دست‌های توست که این روزها خالی می‌رود و پر برمی‌گردد و من از این بابت دعاهایم را به ترتیل می‌خوانم و چشم‌هایم را به دنبالت می‌فرستم تا بارانی‌تر نشوند. مهربانی از دست‌های تو می‌بارد و زمین این روزها به خودش می‌بالد که گسترده‌ترین است به پای قدم‌هایت که سرشار و سربلند به خانه می‌آیند.

به خانه‌ای که باید برایت امن باشد با نگاه‌هایی که فرزندان تابستان‌اند. به خانه‌ای با سقفی سفید که آتش جانبخش در خود دارد.

قدم‌های تو به خانه برمی‌گردد با دست‌هایی پر و نگاهی گرم و لب‌هایی که از دشنام باکره است و با قلبی که این روزها آرام‌تر می‌تپد.


نویسنده:علی بارانی



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
سلطان زمستان
چهارشنبه 25 دی1392 ساعت 9:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
«... هوا بس ناجوانمردانه سرد است.../ نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک/ چو دیوار ایستد در پیش چشمانت/ نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم/ ز چشم دوستان دور یا نزدیک.../ زمستان است.» زمستان است و بهار پله‌پله پایین می‌آید تا دست‌های ترد و چرکمرده دخترکان گلفروش خیابان ولی‌عصر، چهارراه نیایش، میدان انقلاب و... دخترکانی که هر بار می‌بینمشان ناخودآگاه به ده قرن قبل برمی‌گردم و همصدا با کسایی مروزی زمزمه می‌کنم..



متن کامل در ادامه مطلب..



:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده
من میگویم او می گوید
جمعه 20 دی1392 ساعت 14:13 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
بگذار خودم باشم، با آسمانی که دوست دارم و پرندگانی که قفس‌نشینی‌شان پیرم کرده است.

بگذار خودم باشم، با پیراهنی از پاییز که راه‌راه می‌گردد و به بن‌بست می‌رسد. بگذار خودم باشم با چشمانی که در چله‌های زمستان ظهرا ظهر تابستان را رصد می‌کند و می‌دود به دنبال ستارگانی که فقط سر شب سقوط می‌کنند.

بگذار سر بر شانه‌های صخره‌ای کوهستان بگذارم و برای کبک‌هایی که تازه سر از برف درآورده‌اند، دامی که نه، دانه‌ای باشم تا دهان باکره جوجه‌هایشان خالی نماند.

بگذار فریاد فرهادوارم بیستون بیستون شیرین بپراکند و لی‌لانه‌های کردی‌ام، جنون لیلایی صحراها را بریزد در دامن بادهایی که نیامده، می‌روند تا پایین‌دست.

بادهایی که زوزه می‌کشند در سرشاخه‌های پاییزی چنارهای خیابان ولی‌عصر، بادهایی که زیپ کاپشنم را تا زیر گلویم بالا می‌آورند و آنقدر تند می‌وزند در زیر پیراهنم که پالتوها گرانفروش می‌شوند.

بگذار خودم باشم پدر! بگذار خودم باشم مادر! من 16 پیراهن در آفتاب چهار فصل تنها خشک کرده‌ام و 16 سال زندگی‌ام را آویزان کرده‌ام به چوب‌رختی که شما برایم خریده‌اید. من 16 سال تمام با بهار و بی‌بهار در سایه شما قد کشیدم و به تابستان رسیدم. با شیرینی لالایی‌های شما شب‌هایم را به آفتاب پیوند زدم و امروز می‌خواهم خودم باشم.

اینها را پسرم می‌گوید که امروز 16 سال و یک روز و چند ساعت و دو دقیقه از عمرش می‌گذرد و انگار «تهمتنی» شده است و نمی‌داند سهراب هم که باشد، «گردآفریدی» او را به مسلخ پدر می‌کشاند و آنگاه برای رستمی چون من پشت دست به دندان گزیدنی می‌ماند ولاغیر.

او می‌خواهد خودش باشد، خودش که نه، می‌خواهد مثل رفیقانش باشد. مثل آنها بپوشد، مثل آنها بنوشد و مثل آنها بکوشد.

گاهی می‌گویم «هرچند سکندر جهانی/ بی‌پیر مرو به زندگانی» ولی او خود را در این زمینه عقل کل می‌داند و حاضر نیست دانسته‌ها و تجربه‌های من را، نه این که به کار گیرد، بلکه بشنود.

گاهی آهسته در گوشش زمزمه می‌کنم «ظلمات است بترس از خطر گمراهی» و فردا آنقدرها که می‌گویند آفتابی نیست و امشب هم معلوم نیست ماه از کدام نقطه، آسمان را شروع کند و در کدام نقطه سر بر شانه‌های افق بگذارد. گاهی می‌گویم: آسمان هم با همه مهربانی‌اش همیشه آفتابی نمی‌ماند و همه ابرها باران زا نیستند، ولی کو گوش شنوا.

او می‌گوید بگذار خودم باشم و من می‌گویم بگذار خودمان باشیم، تنهایی برای هیچ کداممان خوب نیست، ولی انگار «نرود میخ آهنی بر سنگ» من دست بردار نیستم و او کوتاه نمی‌آید، انگار نبرد پسران و پدران به این زودی‌ها تمام شدنی نیست.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده، سبک زندگی
به استقبالم بیا
چهارشنبه 18 دی1392 ساعت 22:57 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
چشم می‌دوانم در دشت، بر صخره‌هایی که سپیده پوشیده‌اند، بر کوهستانی که لم داده زیر تیغ آفتاب با تن‌پوشی از برف که چشم را تا بسته شدن همراهی می‌کند. بر شاخه‌های عریان درختانی که صبور ایستاده‌اند در برابر سرمایی که استخوان فیل‌ها را می‌ترکاند.

چشم می‌دوانم در دشت، بر ردپای آهوانی که نیامده، رفته‌اند. بر بال‌های خاکستری کبک‌هایی که تازه سر از زیر برف درآورده و بال می‌گشایند در آسمانی که یخ زده است.

چشم می‌دوانم بر آسمانی که از رد بال پرندگان خالی است، آسمانی که تنها دو زاغچه در گوشه‌ای از آن چون دو لکه سیاه آرام‌آرام دور می‌روند و محو می‌شوند.

خورشید آهسته‌آهسته از مشرق سرک می‌کشد و تن می‌گستراند بر دشت‌ها. مزرعه‌ها و گندمزارهایی که چون عروس سپیده پوشیده‌اند و خواب زمستانی‌شان در نوازش خورشید می‌پرد.

من می‌روم در دل برف، و گم می‌شوم مثل لکه‌ای جوهر سیاه در اقیانوسی از آب، من گم می‌‌شوم در سپیدی برف‌هایی که دیشب در نبود من باریده‌اند و من خواب‌های روشن می‌دیدم، خواب‌های سپید، خواب عروس شدنت را در لباسی که سپید نبود. تو عروس می‌شدی، دور می‌شدی و من ماندم که حالا چه باید بکنم.

بیداری گاه نعمت بزرگی است، بیدار می‌شوم. همه چیز مرتب است. برف باریده است، حالا دشت از قبیله سپیدجامگان است. اما تو باز هم نیستی.

حالا من رد ماشین‌هایی که نمی‌دانم رفته‌اند یا آمده‌اند را می‌گیرم. می‌دانم شاید این ردها چون خطوط موازی باشند که در آن سوی کره زمین هم به یکدیگر نرسند، اما من می‌آیم. چون به دست‌های تو، به چشم‌های باکره‌ات و خدایی که در دلت جریان دارد ایمان دارم.

می‌دانم آنها که مرا بدرقه کردند، لحظه لحظه مرا دورتر و کوچک‌تر می‌بینند، اما در چشم‌های تو که به استقبالم می‌آیی لحظه به لحظه نزدیک‌تر و بزرگ‌تر می‌شوم.

به استقبالم بیا تا کمرکش کوه تا میانه جاده‌ای که قرار است ما را به هم برساند، تا سایه درختانی که برگ‌هایشان را به زمین بخشیدند تا در برف و یخبندان زمستان سرما نخورد، تا آنجا که سرما و سکوت بیابان را از پرنده و چرنده خالی کرده است. به استقبالم بیا و با نگاهی گرم و دلی که با خودت از بهشت آورده‌ای.

به استقبالم بیا، حالا که دشت، درخت، صخره و پرنده سپید پوشیده‌اند ما چرا لباس عروست را نادیده بگیریم.

به استقبالم بیا لطفا.



:: موضوعات مرتبط: داستان و متن آموزنده