هدف از اين وبلاگ ايجاد انگيزه،صحيح زندگي كردن براي جوانان با اميد ها و آرزوهاي خود مي باشد.
++++++++++++++++++++
هر كجا زندگي باشد،اميد هم هست..
++++++++++++++++++++
ثروتمندی از ذهن شروع می شود..
++++++++++++++++++++
زشت ترين آدم با اخلاق خوبش زيباست..
++++++++++++++++++++
راستش را بگو اول به خودت بعد به دیگران..
   

متن کامل شعر صدای پای آب سهراب سپهری
پنجشنبه 3 بهمن1392 ساعت 12:38 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.

دوستانی ، بهتر از آب روان..




متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: سهراب سپهری, متن کامل شعر صدای پای آب سهراب سپهری, صدای پای آب سهراب سپهری
تاثيرگذارترين شعر نيما!
سه شنبه 10 دی1392 ساعت 11:21 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

تاثيرگذارترين شعر نيما!


آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یکنفردر آب دارد می سپارد جان.
 
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
 
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
 
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
 
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
 
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
 
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
 
یک نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
 
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
 
آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون
می‌کند زین آبها بیرون
 
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
 
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد
 
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
 
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:
" آی آدمها "...



:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: تاثيرگذارترين شعر نيما
عشقی استثنائی به زنی استثنائی!
یکشنبه 5 آبان1392 ساعت 2:4 | | نوشته ‌شده به دست هاله زارع پاک | ( )

چیزی که در دوست داشتنت

بیش تر عذابم می دهد

این است که [ گر چه می خواهم]

اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم!

و آنچه در حواس پنجگانه ام

به ستوهم می آورد

این است که آنها پنج تا هستند ، نه بیش تر!

زنی استثنائی چون تو را

احساساتی استثنائی باید

[که بدو تقدیم کرد]

و اشتیاقی استثنائی

و اشکهایی استثنائی...



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: نزار قبانی, شاعر عرب
من نه عاشق بودم...
شنبه 16 شهریور1392 ساعت 19:23 | | نوشته ‌شده به دست هاله زارع پاک | ( )
من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

من خودم بودم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس مي ارزيد

من خودم بودم و دستي که صداقت مي کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم هر پنجره اي

که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود

و خدا مي داند بي کسي از ته دلبستگيم پيدا بود...



متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: جبران خلیل جبران, جبران خلیل, نویسنده جبران خلیل جبران, نویسنده مشهور لبنانی
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
چهارشنبه 23 مرداد1392 ساعت 1:24 | | نوشته ‌شده به دست هاله زارع پاک | ( )
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی

تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی

دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت

هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت ..

عماد خراسانی


متن کامل در ادامه مطلب..


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: عماد خراسانی
نشانی
جمعه 23 فروردین1392 ساعت 23:8 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

بهار

آمده است

این را باران‌های نرم

سفرهای تند

و سفره‌های رنگی‌مان می‌گویند

بهار آمده است

با فرشی از گل و گیاه

تا قالی رنگ‌ورو رفته مادرم

جان تازه‌ای بگیرد



:: موضوعات مرتبط: شعر
طرز تهیه سمنو
دوشنبه 28 اسفند1391 ساعت 2:56 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

سمنو خوب تر از جان من است – سمنو شیره‌ی دندان من است

من که در مطبخِ تو آشپزم – سمنو را به جه شکلی بپزم؟

ننه جون ارث به اولاد بده – سمنو را تو به من یاد بده

دختر ای ماه پسندیده من – ای رُخَت روشنی دیده من

اولاً دیگ بزرگی باید – گندمِ سبزِ سترگی باید

جمع باید بکنی مردم را – آب باید بکشی گندم را

ذره‌ای خاک نریزد در دیگ – چشم ناباک نیفتد بر دیگ

کچل و زخمی از آن دور شود – ورنه، شیرین نشود، شور شود

جمع کردن ز نِسوان و بَنات – دور دیگ سمنو با صلوات

بنشینند همه، سُبحه به کف – پیش دیگ سمنو صف در صف

هی بخوانند جو شیخ و طلبه – کته کات و کته کوت و کته گه

سمنو رخت به مینو بکشد – مَلَک از اوج فلک بو بکشد

تا که دیگ سمنو جوش کند – عَم قِزی، خاله قِزی، نوش کند

سید اشرف‌الدین گیلانی معروف به نسیم شمال

با تشکر: هاله زارع پاک




:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: سید اشرف‌الدین گیلانی, نسیم شمال, هاله زارع پاک
نشانی
پنجشنبه 10 اسفند1391 ساعت 12:38 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

بیدار می‌شوم با دو ركعت

آسمان در آغوش من

گرم می‌شود

و من احساس می‌كنم زلال شده‌ام



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
پنجشنبه 21 دی1391 ساعت 23:41 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


گل را

براي ديدن ما

آفريده​اند.

نه چيدن​ما



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
سه شنبه 19 دی1391 ساعت 23:59 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

با بال شكسته پر كشيدن هنر است

اين را همه پرندگان مي‌دانند



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
جمعه 8 دی1391 ساعت 12:57 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


سايه​ها چه خوش​بختند

مي​نشيند روي سيم

روي پرده

روي نرده

کنار گل

و ما چقدر به سايه​ها بايد حسودي بکنيم. سايه​ها

بي ما چه خوشبختند



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
سه شنبه 5 دی1391 ساعت 1:10 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
هرچند گفته اند:


خس به صدسال توفان ننالد


گل به يک تند باد است بيمار

اما من گلي را مي شناسم که تلاوت آفتاب درونش، يخ ها را از خجالت آب مي کند، تا رودخانه​ها آواز بخوانند، تا دريا نفس بکشد.



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
شنبه 25 آذر1391 ساعت 22:6 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

آن سوي پرده​ها


صحرا به پاي لاله خونين‌کفن گريست


آن سوي پرده​ها

ميل زمين به ديدن لاله مضاعف است

اين سوي پرده

لاله سرازير مي‌شود



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
چهارشنبه 22 آذر1391 ساعت 21:2 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


اين دل من است


سنگفرش پياده‌روها نيست


که جاپاي عابران هراسان

آن را گيج کند

دلم را گوش كنيد

نه پامال.

صداي فردا شنيدن دارد.



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
شنبه 11 آذر1391 ساعت 15:2 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


اين بار، براي اين چشم‌ها


و انساني كه در مقابلشان


تا آسمان قد مي‌كشد

شايسته آن است شرحي

ننويسم. زحمت نوشتن با شما

فقط مي‌نويسيم بدون شرح.



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
شنبه 4 آذر1391 ساعت 10:37 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


سایه​های خیس


پیادرو به پیادرو


شهر را فتح می کنند

با چتری بر سرو خورشیدی دردل

سایه​ها بدون چتر

به تماشای باران ایستاده​اند و باران دانه دانه به پایشان می افتد



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
سه شنبه 30 آبان1391 ساعت 14:16 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

چون سايه

در سفرها همپاي ديگرانيم

هركس به راه افتاد

با خويش برد ما را


:: موضوعات مرتبط: شعر
بيا به ظهر تابستان برگرديم
سه شنبه 16 آبان1391 ساعت 12:24 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


من همسر توام، همان كه به پايت مي‌شكند، مي‌ريزد تا تو بيشتر قد بكشي و به آفتاب نزديك‌تر بشوي.

من همسر توام، با دست‌هايي كه تا آسمان مي‌رود و برمي‌گردد و لبريز از دعاهايي است كه براي اولين بار زمزمه كرده است.

من همسر توام، با لب‌هايي از ترانه و تبسم كه نيايش‌هايش را پرندگان آسمان به آسمان هديه مي‌دهند.

من همسر توام و به مهرباني‌ چشم‌هايت و لبخندهايي كه با خودت از بهشت آورده‌اي بيشتر محتاجم.

من، اين گمشده در چشم‌هاي تو، ايمان دارم خدا در سرانگشتان كشيده‌ات قدم مي‌زند و بهار در سرشاخه‌هاي درختاني كه براي نيايش تا آسمان دويده‌اند.

من به پاي تو مي‌ريزم چو برگ‌هاي پاييزي درختان كه با زردي خويشاوندي غريبي دارند.

من همسر توام، همان كه گرما را به شب‌هاي پر از سكوت زمستان، به آب‌هاي به انجماد رسيده چشمه‌ها در روزهاي كوتاه چله‌بزرگ، به شعله‌هاي عريان آتش در اجاق اجدادي‌مان در شب‌هاي طولاني چله كوچك هديه مي‌دهد.

من هزار فروردين به پايت جوانه مي‌زنم. نگاه‌كن دست‌هايم از بهار پر است، چشم‌هايم از تابستان و لب‌هايم هنوز متبسم مانده‌اند تا نام كوچك تو را به بزرگي ياد كنند.

من همسر توام، همين كافي است تا زير يك چتر دونفره باران‌هاي آمده و نيامده را به رنگين‌كمان برسانيم.

من همسر توام، همان كه مي‌گفتي در كنار تو سايباني كافي است تا بچه‌هايمان به فتح آسمان برخيزند. همان كه مي‌گفتي خدا تو را كه به من بدهد پادشاه هفت‌اقليم خواهم بود. همان كه آرزو داشتي برايت قصه بيافرينم تا غصه‌هايت را به باد بسپاري. همان كه مي‌گفتي شعرهايت محشر كبري
‌است.

امروز ديگر ماشين خريد شده‌ام، با دست‌هايي كه نايلون‌هاي كوچك و بزرگ را به خانه مي‌آورد. اين دست‌ها ديگر نه بوي بهار كه بوي شامپو و تايد و صابون و زردچوبه مي‌دهد.

امروز برايت يك قالب پنير كه روباه و زاغ برايش افسانه‌سازي مي‌كردند، از كتاب رمان و ديوان شعرم مهم‌تر شده است.

بگذريم همسرم. اين روزها ابري است همان‌گونه كه آن روزها غبارآلود بودند.

اين روزها ماشين خريد شده‌ام و آن روزها نويسنده يا شاعري كه انگار فقط مي‌توانست هوا بخورد.

بيا برگرديم از اين گرگ و ميش، از اين ابري غبارآلود، از اين نيمه پر يا خالي.

بيا برگرديم به ظهر تابستاني كه آفتاب در وسط آسمان است، چرا كه حد وسط و اعتدال نيكوترين شيوه‌اي است كه مي‌شناسيمش.



:: موضوعات مرتبط: شعر، داستان و متن آموزنده
چشم‌هاي قصه‌گو
پنجشنبه 11 آبان1391 ساعت 16:42 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
به چشم‌هاي تو خيره مي‌شوم. به چشم‌هاي تو كه در باد مرثيه مي‌خواند و براي دل‌هايي كه به خود نزديك‌ترند قصيده مي‌شود.

به چشم‌هاي تو نگاه مي‌كنم كه مرا مي‌برد به افسانه‌هايي كه مردمان آينده زمزمه مي‌كنند. مرا مي‌‌برد به درياهايي كه پرياني شاعر سر از آب بيرون مي‌آورند و غزل‌هايشان را در گوش ماه و آفتاب آواز مي‌شوند.

به چشم‌هاي تو فكر مي‌‌كنم كه مات نگاه مي‌كند به دور دست‌هايي كه سبزي گندمزاران را هديه مي‌كند به مردماني كه زمستان زمستان زندگي را تجربه كرد‌ه‌اند.

به چشم‌هاي تو بر‌مي‌گردم از خودم. فردا را مي‌بينيم كه آفتابي‌تر است در پناه دست‌هايي كه با دلت برادرند.

به تو فكر مي‌كنم بيش و پيش از هميشه. به اناري كه چون دل من فشرده است بر ديواري آجري كه با نيم‌بادي فرو مي‌ريزد.

دختر فرداهاي روشن، گيسوانت را به باد بسپار تا سرزمين‌هاي پايين دست حاصلخيز شوند.

اين ديوار كه با آجرهايي بي ملات بالا آورده‌اي، آن انار كه با دهاني روزه‌دار به تو زل زده است، قابل اعتماد نيست.

به خودت برگردد. به دلت كه هزار فرشته سفيد در آن به تماشاي خودشان ايستاده‌اند و خاستگاه باران‌هاي بومي
است.

من به تو فكر مي‌كنم. به تو كه هزار ركعت از خودت دور شده‌اي، به چشم‌هاي تو كه پرياني قصه‌گويند، به فردايت كه دريا دريا هراس از آن در چشم‌هايت موج مي‌زند و من آفتابي مي‌دانمش، به لبخند گمشده‌ات كه كوه‌ها فردا به تو پس مي‌دهند.

به تو فكر مي‌كنم، جوانه مي‌زنم و مي‌دوم تا بهار.



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
شنبه 6 آبان1391 ساعت 20:26 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


از ابرها

آن تکه که ​تويي

نخواهد باريد



:: موضوعات مرتبط: شعر
آرامش
چهارشنبه 26 مهر1391 ساعت 23:0 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

آرامش تو

دريا را به ساحل مي‌رساند

آسمان را به ماه و خورشيد

آرامش تو

گمشده تاريخي من است

آرام باش چون تمام اقيانوس‌ها تنها با ياد تو آرام مي‌شوند

مهربان من

گياهان را نگاه كن

به اميد ديدن تو از خاك تا افلاك مي​دوند

پرندگان را نگاه كن

از لب‌هاي تو دانه مي‌چينند

كلمات تو

كه دل آسماني‌ات را تفسير مي‌كنند

مسير كوچ پرندگان را نشان مي‌دهد

آرامش تو

گمشده تاريخي من است



:: موضوعات مرتبط: شعر
نگاه تو
سه شنبه 25 مهر1391 ساعت 22:59 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
من بهاري‌ام


با نگاه مهربان تو


بي‌خيال هرچه باد

بي‌خيال رنگ‌هاي برگ‌ها

بي‌خيال هرچه برگ

بي‌خيال برف يا تگرگ

تا تو با مني

آسمان پرنده هديه مي‌دهد

آسمان، نگاه، خنده، هديه مي‌دهد

با درخت‌ها بگو

برگ‌ها بهانه‌اند

بادها، شعرهاي عاشقانه‌اند

روزگار با بهانه، با نگاه عاشقانه‌اش

تورا به ياد زندگي مي‌آورد

با درخت‌ها بگو

بي‌پرنده شاخه‌ها بهانه‌اند

بي‌نسيم، سبزي درخت‌ها

و نرمي ترانه‌‌ها و آب​ها بهانه‌ا‌ند

هيچ چيز غير حرف عاشقانه نيست

عشق ما حقيقتي هميشگي ست



:: موضوعات مرتبط: شعر
نشاني
جمعه 21 مهر1391 ساعت 16:43 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


كوچه بوي فرشته مي‌دهد


سپيدي


تنها سخني است كه امروز


زبان از آن آغاز مي‌شود



:: موضوعات مرتبط: شعر
آن مرد، مرده است
چهارشنبه 19 مهر1391 ساعت 10:47 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
از كنار بهار گذشتي


زمين لباس بنفشه پوشيد


گل‌ها براي ديدن تو باز شدند

و من تا هنوز

شاخه به شاخه

به استقبال پرندگاني مي‌روم

كه از چشم‌هاي تو پرواز كرده‌اند

من از هميشه تا هنوز

پا به پاي چشم‌هاي خودم

به دنبال لبخند تو مي‌گردم

يادش به خير باد آن مرد

مردي شكسته‌تر از باران

كه وقتي

كلماتش را به پايت مي‌ريخت

لبخندت تا بهشت ادامه مي‌يافت

و پرندگان مست

از چشم‌هاي تو ابروي آسمان مي‌شدند

يادش به خير باد

آن مرد با اسب نيامد

با ماشين نيامد ، با باد نيامد

با دلش كه خوانده بودي

آمد، به پايت ريخت

با تمام آبرويش

يادش به خير باد

آن مرد هنوز هم

پابه‌پاي دلش تا دست‌هاي تو مي‌دود

آن مرد هنوز هم هر روز

در كنار تو پرپر مي‌شود

تا به پايت بريزد

آن مرد هنوز هم

چشم به راه نگاه توست

آن مرد هنوز هم

منتظر لبخند‌هاي گاه به گاه توست

آن مرد نرفته است

آن مرد ،  عاشق است، بيكار نيست

آن مرد را روزي هزار مرتبه‌اش كشتي

با كلماتي كه سرد بود

آن مرد... بگذريم

آن مرد مرده است



:: موضوعات مرتبط: شعر
دلم گرم خداوند است‎
پنجشنبه 30 شهریور1391 ساعت 0:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )


چه زيبا خالقي دارم


دلم گرم است مي‌دانم


كه فردا باز خورشيدي

ميان آسمان، چون نور مي‌آيد

شبي مي‌خواندم.... با مهر

سحر مي‌راندم..... با ناز

چه بخشنده خداي عاشقي دارم

كه مي‌خواند مرا، با آن‌كه مي‌داند

گنهكارم

اگر رخ بربتابانم

دوباره مي‌نشيد بر سر راهم

دلم را مي‌ربايد، با طنين گرم و زيبايش

كه در قاموس پاك كبريايي، قهر نازيباست

چه زيبا عاشقي را دوست مي‌دارم

دلم گرم است مي‌دانم، كه مي‌داند

بدون لطف او، تنهاي تنهايم

اگر گم كرده‌ام من راه و رسم بندگي،

اما

دلم گرم است، مي‌دانم

خداي من، خدايي خوب مي‌داند

و مي‌داند كه سائل را نبايد دست خالي راند

دلم گرم خداوندي ست

كه با دستان من، گندم براي ياكريم خانه مي‌ريزد

و با دستان مادر كاسه آبي را، براي قمري تشنه

دلم گرم خداوند كريمِ خالق نوريست

كه گر لايق بداند

روشني بخشد، به كرم كوچكي با نور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبريست

كه شب‌ها مي‌نشيند در كنارم

تا كه بيند مي‌رسد آن شب

كه گويم عاشقش هستم؟



:: موضوعات مرتبط: شعر
مرا كافي است
یکشنبه 26 شهریور1391 ساعت 20:54 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

د لخوشم با غزلي تازه همينم كافي‌ست

تو مرا باز رساند ي به يقينم كافي‌ست

قانعم بيشتر از اين چه بخواهم از تو

گاه گاهي كه كنارت بنشينم كافي‌ست

گله‌اي نيست من و فاصله‌ها همزاد يم

گاهي از د ور تو را خوب ببينم كافي‌ست

آسماني! تو د ر آن گستره خورشيد ي كن

من همين قد ر كه گرم است زمينم كافي‌ست

من همين قد ر كه با حال و هوايت گهگاه

برگي از باغچه شعر بچينم كافي‌ست

فكر كرد ن به تو يعني غزلي شورانگيز

كه همين شوق مرا، خوب‌ترينم! كافي‌ست




:: موضوعات مرتبط: شعر
عشق
جمعه 24 شهریور1391 ساعت 20:53 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

هم د عا كن گره از كار تو بگشايد  عشق


هم د عا كن گره تازه نيفزايد  عشق


قايقي د ر طلب موج به د ريا زد  و رفت

بايد  از مرگ نترسيد  ، اگر بايد  عشق

عاقبت راز د لم را به لبانش گفتم

شايد  اين بوسه به نفرت برسد ، شايد  عشق

شمع روشن شد  و پروانه به آتش پيوست

مي‌توان سوخت اگر امر بفرمايد  عشق



:: موضوعات مرتبط: شعر
گمشده من
یکشنبه 19 شهریور1391 ساعت 12:1 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )

آرامش تو دريا را به ساحل مي‌رساند

آسمان را به ماه، به خورشيد

آرامش تو

گمشده تاريخي من است

آرام باش

چون تمام اقيانوس‌ها تنها با ياد تو آرام مي‌شوند

مهربان من

گياهان را نگاه كن

به خاطر تو از خاك تا افلاك مي‌روند

پرندگان را نگاه كن

از لب‌هاي تو دانه مي‌چينند

كلمات تو كه دل آسماني‌ات را تفسير مي‌كنند

مسير كوچ پرندگان را نشان مي‌دهد

آرامش تو

گمشده تاريخي من است



:: موضوعات مرتبط: شعر
بهانه
پنجشنبه 16 شهریور1391 ساعت 14:1 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
من بهاري‌ام


با نگاه مهربان تو


بي‌خيال هرچه باد

بي‌خيال رنگ‌هاي برگ‌ها

بي‌خيال هر چه برگ

بي‌خيال برف يا تگرگ

تا تو با مني، آسمان پرنده هديه مي‌دهد

آسمان، نگاه خنده هديه مي‌دهد

با درخت‌ها بگو، برگ‌ها بهانه‌اند

بادها، شعر‌هاي عاشقانه‌اند

روزگار با بهانه، با نگاه عاشقانه‌اش

تو را به ياد مردمان مي‌آورد

با درخت‌ها بگو

بي‌پرنده شاخه‌ها بهانه‌اند

بي‌نسيم

سبزي درخت‌ها و نرمي نسيم‌ها و آبها بهانه‌اند

هيچ چيز غيرحرف عاشقانه نيست

عشق ما بهانه نيست

عشق ما حقيقتي هميشگي ست

عاشقي، فصل تازه من و تو است

دوست دارمت بهانه نيست



:: موضوعات مرتبط: شعر
فاصله‌ها
دوشنبه 6 شهریور1391 ساعت 23:40 | | نوشته ‌شده به دست محمد آئين پرست | ( )
در ميان من و تو فاصله‌هاست

گاه مي‌انديشم

مي‌تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دست‌هاي تو توانايي آن را دارد

كه مرا زندگاني بخشد

چشم‌هاي تو به من مي‌بخشد شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته‌اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا با وجود تو

شكوهي ديگر​، رونقي ديگر هست

مي‌تواني تو به من زندگاني بخشي

يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

من به بي‌ساماني، باد را مي‌مانم

من به سرگرداني، ابر را مي‌مانم

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم

سنگ طفلي اما

خواب نوشين كبوتر‌ها را در لانه مي‌آشفت

قصه بي‌سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي‌گفت

باد با من مي‌گفت:

«چه تهيدستي مرد»!

ابر باور مي‌كرد

من در آئينه رُخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه... مي‌بينم، مي‌بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور؟! هيچ !

من چه دارم كه سزاوار تو؟! هيچ !

تو همه هستي من

هستي من

تو همه زندگي من هستي

كاشكي شعر مرا مي‌خواندي



:: موضوعات مرتبط: شعر