|
امید و زندگی
درباره وبلاگ ![]() هدف از اين وبلاگ ايجاد انگيزه،صحيح زندگي كردن براي جوانان با اميد ها و آرزوهاي خود مي باشد. ++++++++++++++++++++ هر كجا زندگي باشد،اميد هم هست.. ++++++++++++++++++++ ثروتمندی از ذهن شروع می شود.. ++++++++++++++++++++ زشت ترين آدم با اخلاق خوبش زيباست.. ++++++++++++++++++++ راستش را بگو اول به خودت بعد به دیگران.. نويسندگان بهار سمنو خوب تر از جان من است – سمنو شیرهی دندان من است من که در مطبخِ تو آشپزم – سمنو را به جه شکلی بپزم؟ ننه جون ارث به اولاد بده – سمنو را تو به من یاد بده دختر ای ماه پسندیده من – ای رُخَت روشنی دیده من اولاً دیگ بزرگی باید – گندمِ سبزِ سترگی باید جمع باید بکنی مردم را – آب باید بکشی گندم را ذرهای خاک نریزد در دیگ – چشم ناباک نیفتد بر دیگ کچل و زخمی از آن دور شود – ورنه، شیرین نشود، شور شود جمع کردن ز نِسوان و بَنات – دور دیگ سمنو با صلوات بنشینند همه، سُبحه به کف – پیش دیگ سمنو صف در صف هی بخوانند جو شیخ و طلبه – کته کات و کته کوت و کته گه سمنو رخت به مینو بکشد – مَلَک از اوج فلک بو بکشد تا که دیگ سمنو جوش کند – عَم قِزی، خاله قِزی، نوش کند
سید اشرفالدین گیلانی معروف به نسیم شمال با تشکر: هاله زارع پاک برچسبها: سید اشرفالدین گیلانی, نسیم شمال, هاله زارع پاک ![]() با بال شكسته پر كشيدن هنر است اين را همه پرندگان ميدانند
![]() سايهها چه خوشبختند مينشيند روي سيم روي پرده روي نرده کنار گل و ما چقدر به سايهها بايد حسودي بکنيم. سايهها بي ما چه خوشبختند
![]() هرچند گفته اند: خس به صدسال توفان ننالد گل به يک تند باد است بيمار اما من گلي را مي شناسم که تلاوت آفتاب درونش، يخ ها را از خجالت آب مي کند، تا رودخانهها آواز بخوانند، تا دريا نفس بکشد.
![]() آن سوي پردهها صحرا به پاي لاله خونينکفن گريست آن سوي پردهها ميل زمين به ديدن لاله مضاعف است اين سوي پرده لاله سرازير ميشود
![]() اين دل من است سنگفرش پيادهروها نيست که جاپاي عابران هراسان آن را گيج کند دلم را گوش كنيد نه پامال. صداي فردا شنيدن دارد. ![]() اين بار، براي اين چشمها و انساني كه در مقابلشان تا آسمان قد ميكشد شايسته آن است شرحي ننويسم. زحمت نوشتن با شما فقط مينويسيم بدون شرح. ![]() سایههای خیس پیادرو به پیادرو شهر را فتح می کنند با چتری بر سرو خورشیدی دردل سایهها بدون چتر به تماشای باران ایستادهاند و باران دانه دانه به پایشان می افتد ![]() چون سايه در سفرها همپاي ديگرانيمهركس به راه افتاد با خويش برد ما را ![]() من همسر توام، همان كه به پايت ميشكند، ميريزد تا تو بيشتر قد بكشي و به آفتاب نزديكتر بشوي. من همسر توام، با دستهايي كه تا آسمان ميرود و برميگردد و لبريز از دعاهايي است كه براي اولين بار زمزمه كرده است. من همسر توام، با لبهايي از ترانه و تبسم كه نيايشهايش را پرندگان آسمان به آسمان هديه ميدهند. من همسر توام و به مهرباني چشمهايت و لبخندهايي كه با خودت از بهشت آوردهاي بيشتر محتاجم. من، اين گمشده در چشمهاي تو، ايمان دارم خدا در سرانگشتان كشيدهات قدم ميزند و بهار در سرشاخههاي درختاني كه براي نيايش تا آسمان دويدهاند. من به پاي تو ميريزم چو برگهاي پاييزي درختان كه با زردي خويشاوندي غريبي دارند. من همسر توام، همان كه گرما را به شبهاي پر از سكوت زمستان، به آبهاي به انجماد رسيده چشمهها در روزهاي كوتاه چلهبزرگ، به شعلههاي عريان آتش در اجاق اجداديمان در شبهاي طولاني چله كوچك هديه ميدهد. من هزار فروردين به پايت جوانه ميزنم. نگاهكن دستهايم از بهار پر است، چشمهايم از تابستان و لبهايم هنوز متبسم ماندهاند تا نام كوچك تو را به بزرگي ياد كنند. من همسر توام، همين كافي است تا زير يك چتر دونفره بارانهاي آمده و نيامده را به رنگينكمان برسانيم. من همسر توام، همان كه
ميگفتي در كنار تو سايباني كافي است تا بچههايمان به فتح آسمان برخيزند.
همان كه ميگفتي خدا تو را كه به من بدهد پادشاه هفتاقليم خواهم بود. همان
كه آرزو داشتي برايت قصه بيافرينم تا غصههايت را به باد بسپاري. همان كه
ميگفتي شعرهايت محشر كبري امروز ديگر ماشين خريد شدهام، با دستهايي كه نايلونهاي كوچك و بزرگ را به خانه ميآورد. اين دستها ديگر نه بوي بهار كه بوي شامپو و تايد و صابون و زردچوبه ميدهد. امروز برايت يك قالب پنير كه روباه و زاغ برايش افسانهسازي ميكردند، از كتاب رمان و ديوان شعرم مهمتر شده است. بگذريم همسرم. اين روزها ابري است همانگونه كه آن روزها غبارآلود بودند. اين روزها ماشين خريد شدهام و آن روزها نويسنده يا شاعري كه انگار فقط ميتوانست هوا بخورد. بيا برگرديم از اين گرگ و ميش، از اين ابري غبارآلود، از اين نيمه پر يا خالي. بيا برگرديم به ظهر تابستاني كه آفتاب در وسط آسمان است، چرا كه حد وسط و اعتدال نيكوترين شيوهاي است كه ميشناسيمش. به چشمهاي تو خيره ميشوم. به چشمهاي تو كه در باد مرثيه ميخواند و براي دلهايي كه به خود نزديكترند قصيده ميشود. به چشمهاي تو نگاه ميكنم كه مرا ميبرد به افسانههايي كه مردمان آينده زمزمه ميكنند. مرا ميبرد به درياهايي كه پرياني شاعر سر از آب بيرون ميآورند و غزلهايشان را در گوش ماه و آفتاب آواز ميشوند. به چشمهاي تو فكر ميكنم كه مات نگاه ميكند به دور دستهايي كه سبزي گندمزاران را هديه ميكند به مردماني كه زمستان زمستان زندگي را تجربه كردهاند. به چشمهاي تو برميگردم از خودم. فردا را ميبينيم كه آفتابيتر است در پناه دستهايي كه با دلت برادرند. به تو فكر ميكنم بيش و پيش از هميشه. به اناري كه چون دل من فشرده است بر ديواري آجري كه با نيمبادي فرو ميريزد. دختر فرداهاي روشن، گيسوانت را به باد بسپار تا سرزمينهاي پايين دست حاصلخيز شوند. اين ديوار كه با آجرهايي بي ملات بالا آوردهاي، آن انار كه با دهاني روزهدار به تو زل زده است، قابل اعتماد نيست. به خودت برگردد. به دلت كه هزار فرشته سفيد در آن به تماشاي خودشان ايستادهاند و خاستگاه بارانهاي بومي من به تو فكر ميكنم. به تو كه هزار ركعت از خودت دور شدهاي، به چشمهاي تو كه پرياني قصهگويند، به فردايت كه دريا دريا هراس از آن در چشمهايت موج ميزند و من آفتابي ميدانمش، به لبخند گمشدهات كه كوهها فردا به تو پس ميدهند. به تو فكر ميكنم، جوانه ميزنم و ميدوم تا بهار. آرامش تو دريا را به ساحل ميرساند آسمان را به ماه و خورشيد آرامش تو گمشده تاريخي من است آرام باش چون تمام اقيانوسها تنها با ياد تو آرام ميشوند مهربان من گياهان را نگاه كن به اميد ديدن تو از خاك تا افلاك ميدوند پرندگان را نگاه كن از لبهاي تو دانه ميچينند كلمات تو كه دل آسمانيات را تفسير ميكنند مسير كوچ پرندگان را نشان ميدهد آرامش تو گمشده تاريخي من است من بهاريام با نگاه مهربان تو بيخيال هرچه باد بيخيال رنگهاي برگها بيخيال هرچه برگ بيخيال برف يا تگرگ تا تو با مني آسمان پرنده هديه ميدهد آسمان، نگاه، خنده، هديه ميدهد با درختها بگو برگها بهانهاند بادها، شعرهاي عاشقانهاند روزگار با بهانه، با نگاه عاشقانهاش تورا به ياد زندگي ميآورد با درختها بگو بيپرنده شاخهها بهانهاند بينسيم، سبزي درختها و نرمي ترانهها و آبها بهانهاند هيچ چيز غير حرف عاشقانه نيست عشق ما حقيقتي هميشگي ست ![]() كوچه بوي فرشته ميدهد سپيدي تنها سخني است كه امروز زبان از آن آغاز ميشود از كنار بهار گذشتي زمين لباس بنفشه پوشيد گلها براي ديدن تو باز شدند و من تا هنوز شاخه به شاخه به استقبال پرندگاني ميروم كه از چشمهاي تو پرواز كردهاند من از هميشه تا هنوز پا به پاي چشمهاي خودم به دنبال لبخند تو ميگردم يادش به خير باد آن مرد مردي شكستهتر از باران كه وقتي كلماتش را به پايت ميريخت لبخندت تا بهشت ادامه مييافت و پرندگان مست از چشمهاي تو ابروي آسمان ميشدند يادش به خير باد آن مرد با اسب نيامد با ماشين نيامد ، با باد نيامد با دلش كه خوانده بودي آمد، به پايت ريخت با تمام آبرويش يادش به خير باد آن مرد هنوز هم پابهپاي دلش تا دستهاي تو ميدود آن مرد هنوز هم هر روز در كنار تو پرپر ميشود تا به پايت بريزد آن مرد هنوز هم چشم به راه نگاه توست آن مرد هنوز هم منتظر لبخندهاي گاه به گاه توست آن مرد نرفته است آن مرد ، عاشق است، بيكار نيست آن مرد را روزي هزار مرتبهاش كشتي با كلماتي كه سرد بود آن مرد... بگذريم آن مرد مرده است ![]() چه زيبا خالقي دارم دلم گرم است ميدانم كه فردا باز خورشيدي ميان آسمان، چون نور ميآيد شبي ميخواندم.... با مهر سحر ميراندم..... با ناز چه بخشنده خداي عاشقي دارم كه ميخواند مرا، با آنكه ميداند گنهكارم اگر رخ بربتابانم دوباره مينشيد بر سر راهم دلم را ميربايد، با طنين گرم و زيبايش كه در قاموس پاك كبريايي، قهر نازيباست چه زيبا عاشقي را دوست ميدارم دلم گرم است ميدانم، كه ميداند بدون لطف او، تنهاي تنهايم اگر گم كردهام من راه و رسم بندگي، اما دلم گرم است، ميدانم خداي من، خدايي خوب ميداند و ميداند كه سائل را نبايد دست خالي راند دلم گرم خداوندي ست كه با دستان من، گندم براي ياكريم خانه ميريزد و با دستان مادر كاسه آبي را، براي قمري تشنه دلم گرم خداوند كريمِ خالق نوريست كه گر لايق بداند روشني بخشد، به كرم كوچكي با نور دلم گرم خداوند صبور و خالق صبريست كه شبها مينشيند در كنارم تا كه بيند ميرسد آن شب كه گويم عاشقش هستم؟ د لخوشم با غزلي تازه همينم كافيست تو مرا باز رساند ي به يقينم كافيست قانعم بيشتر از اين چه بخواهم از تو گاه گاهي كه كنارت بنشينم كافيست گلهاي نيست من و فاصلهها همزاد يم گاهي از د ور تو را خوب ببينم كافيست آسماني! تو د ر آن گستره خورشيد ي كن من همين قد ر كه گرم است زمينم كافيست من همين قد ر كه با حال و هوايت گهگاه برگي از باغچه شعر بچينم كافيست فكر كرد ن به تو يعني غزلي شورانگيز كه همين شوق مرا، خوبترينم! كافيست ![]() هم د عا كن گره از كار تو بگشايد عشق هم د عا كن گره تازه نيفزايد عشق قايقي د ر طلب موج به د ريا زد و رفت بايد از مرگ نترسيد ، اگر بايد عشق عاقبت راز د لم را به لبانش گفتم شايد اين بوسه به نفرت برسد ، شايد عشق شمع روشن شد و پروانه به آتش پيوست ميتوان سوخت اگر امر بفرمايد عشق آرامش تو دريا را به ساحل ميرساند آسمان را به ماه، به خورشيد آرامش تو گمشده تاريخي من است آرام باش چون تمام اقيانوسها تنها با ياد تو آرام ميشوند مهربان من گياهان را نگاه كن به خاطر تو از خاك تا افلاك ميروند پرندگان را نگاه كن از لبهاي تو دانه ميچينند كلمات تو كه دل آسمانيات را تفسير ميكنند مسير كوچ پرندگان را نشان ميدهد آرامش تو گمشده تاريخي من است من بهاريام با نگاه مهربان تو بيخيال هرچه باد بيخيال رنگهاي برگها بيخيال هر چه برگ بيخيال برف يا تگرگ تا تو با مني، آسمان پرنده هديه ميدهد آسمان، نگاه خنده هديه ميدهد با درختها بگو، برگها بهانهاند بادها، شعرهاي عاشقانهاند روزگار با بهانه، با نگاه عاشقانهاش تو را به ياد مردمان ميآورد با درختها بگو بيپرنده شاخهها بهانهاند بينسيم سبزي درختها و نرمي نسيمها و آبها بهانهاند هيچ چيز غيرحرف عاشقانه نيست عشق ما بهانه نيست عشق ما حقيقتي هميشگي ست عاشقي، فصل تازه من و تو است دوست دارمت بهانه نيست در ميان من و تو فاصلههاست
گاه ميانديشم ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من ميبخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجستهاي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر، رونقي ديگر هست ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را ميبخشي من به بيساماني، باد را ميمانم من به سرگرداني، ابر را ميمانم من به آراستگي خنديدم من ژوليده به آراستگي خنديدم سنگ طفلي اما خواب نوشين كبوترها را در لانه ميآشفت قصه بيسر و ساماني من باد با برگ درختان ميگفت باد با من ميگفت: «چه تهيدستي مرد»! ابر باور ميكرد من در آئينه رُخ خود ديدم و به تو حق دادم آه... ميبينم، ميبينم تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي من چه دارم كه تو را در خور؟! هيچ ! من چه دارم كه سزاوار تو؟! هيچ ! تو همه هستي من هستي من تو همه زندگي من هستي كاشكي شعر مرا ميخواندي در خوابهاي كودكيام هر شب طنين سوت قطاري از ايستگاه ميگذرد دنباله قطار انگار هيچگاه به پايان نميرسد انگار بيش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجرههايش تنها تويي كه دست تكان ميدهي آنگاه، در چارچوب پنجرهها شب شعله ميكشد با دود گيسوان تو در باد در امتداد راه مهآلود در دود، دود، دود... قيصر امينپور وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونانكه بايدند نه بايدها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخورم عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم: باشد براي روز مبادا! اما، در صفحههاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما كسي چه ميداند؟ شايد، امروز نيز روز مبادا باشد! * وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونانكه بايدند نه بايدها... هر روز بيتو، روز مباداست! وقتي كه سردرگم ميشوم با تو مشورت ميكنم و راه حلي مييابم وقتي كه اتفاق خوبي برايم ميافتد اولين كسي هستي كه به تو خبر ميدهم و شاديام را با تو شريك ميشوم. وقتي كه تصميمگيري مشكل ميشود نظر تو را ميپرسم و آن را در كنار نظرات خودم ميسنجم. وقتي كه احساس تنهايي ميكنم به تو زنگ ميزنم چون تو تنهايي را از من دور ميكني. وقتي به مشكلي برخورد ميكنم از تو كمك ميطلبم چون تو ميداني آن مشكل چطور حل ميشود. وقتي ميخواهم تفريح كنم دوست دارم همراه تو باشم چون با تو بودن شادم ميكند. وقتي نياز به حرف زدن دارم با تو حرف ميزنم چون تو حرفهايم را ميفهمي. وقتي ميخواهم حقيقتي را بدانم از تو ميپرسم چون تو راستگو هستي واقعا در زندگي به تو نياز دارم. سپاسگزارم كه دوست من هستي؛ مادر اگه اطمينان داشتي كه روياهات خيلي زود به واقعيت تبديل ميشن، امروز چيكار ميكردي؟ همين حالا اون كار رو بكن. چقدر خوشحال ميشدي؟ همون اندازه خوشحال باش. به كي خبر ميدادي؟ يه يادداشت كوتاه براش بنويس. چطور سپاسگزاري ميكردي؟ همين حالا، همونطور سپاسگزار باش. و آخر از همه به كي كمك ميكردي كه اون هم به چيزي كه تو رسيدي، برسه؟ همين الان به اون كمك كن هرچي كه بايد بدوني ميدوني و هرچي كه بايد داشته باشي، داري. همه چيز! دنيا مثل كلاس اوله. ماجراهاي بزرگتر و دوستهاي بيشتري در انتظارت هستن، اما الان بايد همين كارهايي رو بكني كه ميكني. بايد مطابق حقيقتي كه درك كردي، زندگي كني. بايد اصولي رو كه متوجه شدي، به كار بگيري و هرگز فكر نكني كه «پس چرا نميشه؟»، «مشكله» يا «نميدونم.» به آينده نگاه كن و سپاسگزار باش. چون فقط تو ميدوني كه بايد چيكار كني. حالا حالت بهتر نيست؟ موضوعات
|
|
|